معنی مثلی
6 بازدید
[ مُ لا ] (ع ص) مؤنث امثل. (منتهی الارب) (آنندراج) (اقرب الموارد). مؤنث امثل، زن بهتر و سزاوارتر به موافقت. (ناظم الاطباء). و رجوع به امثل شود. - الطریقة المثلی؛ راه اشبه به حق. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).[ مِ لی ی ] (ص نسبی) منسوب به مِثْل. (کشاف اصطلاحات الفنون). رجوع به مِثْل شود. - در اصطلاح فقها چیزی است که مثل آن بدون تفاوت مهم در اجزایش در بازار یافته شود مانند چیزهای وزن کردنی و پیمودنی و شمردنی های نزدیک به هم همچون گردو و تخم مرغ و بادنجان و آجر و خشت. و غیر مثلی عکس آن است مانند حیوان و زمین و آب و شمردنی های متفاوت. این نوع را قیمی و عین نیز نامند همانگونه که مثلی را دین نیز گویند. (از کشاف اصطلاحات الفنون). و رجوع به همین مأخذ شود.
کلمات همقافیه با «مثلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر