معنی مثاب
5 بازدید
[ مُ ] (ع ص) جزا و پاداش و ثواب داده شده. (غیاث) (آنندراج). پاداش داده شده و مأجور و جزای نیک داده شده. (ناظم الاطباء). اجر یافته. پاداش یافته. به پاداش رسیده. - عنداللََّه مثاب شدن؛ جزای نیک از خداوند عالم جل شأنه دریافت کردن. (ناظم الاطباء). - مثاب بودن؛ به ثواب و پاداش نیک رسیدن. (ناظم الاطباء). - مثاب گشتن؛ اجرت بردن. پاداش یافتن : مرا چو بی گنهی آسمان مخاطب کرد نکرده طاعت، گشتم ز خامهٔ تو مثاب. عثمان مختاری. بر بد و نیک از تو در همه سال خلق عالم معقب اند و مثاب. مسعودسعد (دیوان چ رشید یاسمی ص ۳۸).[ مَ ] (ع اِ) جای بازگشتن مردم بعد از آنکه رفته باشند. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء). جای باز آمدن. (غیاث) (آنندراج). - جای گرد آمدن مردم پس از پراکنده گشتن. (از اقرب الموارد). جای انبوه آدمیان. (غیاث) (آنندراج). - مثاب البئر؛ جای آب گرفتن از چاه و ایستادنگاه ساقی. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). جای ایستادن ساقی از چاه یا وسط آن. (از اقرب الموارد). - جای گرد آمدن آب در چاه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). جای انبوه آب. (غیاث) (آنندراج). - میانهٔ چاه که آب نخست در وی گرد آید. (منتهی الارب) (از ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مثاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر