معنی متکرج
5 بازدید
[ مُ تَ کَ رْ رِ ] (ع ص) نان تباه و سبز. (آنندراج). نان سبز شدهٔ کره برآورده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کپک زده. کفک زده. کلاش گرفته. کره گرفته. سفیدک زده. کپره زده. کره برآورده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): اگر مزاح سرد باشد بفسرد [ رطوبت مترشحه پشت طبقهٔ قرنیه و روی طبقهٔ عنبیه ] و اگر حرارتی ضعیف ایستاده باشد متکرج شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی).
کلمات همقافیه با «متکرج»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رج» برای سرودن شعر