معنی متوفی
6 بازدید
[ مُ تَ وَفْ فا ] (ع ص) وفات یافته شده. اسم مفعول از توفی که از باب تفعل است. (غیاث) (آنندراج). فوت شده و میرانده شده. مرحوم و مغفور و مرده و فوت شده. (ناظم الاطباء). مرده. (فرهنگستان). وفات یافته. فوت شده. مرده. درگذشته. ج، متوفیات. توضیح اینکه متوفی بمعنی وفات یافته و مرده که بعضی به صیغهٔ اسم فاعل تلفظ کنند، بصیغهٔ اسم مفعول است. بطرس بستانی در محیطالمحیط گوید: و توفی فلان علی المجهول قبضت روحه و مات فاللََّه المتوفی [ وَ ف فی ] والعبد متوفی [ فا ] و من اقبح اغلاط العوام قولهم: توفی فلان بصیغةالمعلوم، ای مات فهومتوفّ. قیل مرببعضهم جنازة فسأل من المتوفی؟ یرید المیت فقیل لهُ اللََّه تعالی، یراد به القابض الروح. (از نشریهٔ دانشکدهٔ ادبیات شماره ۱۰ ص ۴۰). فوت کرده. مرده. درگذشته. وفات کرده. وفات یافته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): محصل به مطالبهٔ مال باز آمد چیزی دیگر نبود کفن او بستدند و متوفی را همچنان بگذاشتند. (تاریخ جهانگشای جوینی). و اسناد دفتری و تصدیقات حضور و غیبت و نسخجات اخراج و متوفی. (تذکرةالملوک چ ۲ ص ۳۷). و یازده نفر دیگر در ایام محاصره و بعد از آن متوفی شده اند. (تذکرةالملوک چ ۲ ص ۴۲).[ مُ تَ وَفْ فی ] (ع ص) میراننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): {/Bإِذْ قََالَ اَللََّهُ یََا عِیسی ََ إِنِّی مُتَوَفِّیکَ وَ رََافِعُکَ إِلَیَّ . ۱-۱۰۳:۵۵/}(قرآن ۳/۵۵). - تمام گیرنده حق خود را. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کسی که تمام حق خود را میگیرد. (ناظم الاطباء). و رجوع به توفی شود.
کلمات همقافیه با «متوفی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فی» برای سرودن شعر