معنی متوطن

معنی متوطن

5 بازدید
[ مُ تَ وَطْ طِ ] (ع ص) جای گزیده. (آنندراج). جای گزیده و مقیم شونده. ساکن و مقیم و باشنده در جایی. اهل جایی و متمکن در جایی. (ناظم الاطباء). وطن کرده. وطن گزیده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کسی که در جایی اقامت کند و آن را وطن خود سازد. مقیم : و در آن رباط صعلوکی متوطن بود. (سندبادنامه ص ۲۱۸). چندین سال است تا ما در این کوه متوطنیم. (سندبادنامه ص ۸۳). مولانا... که در حق اهالی و متوطنان و ساکنان بلدهٔ قم که شهر من است بر سبیل عموم فرموده است. (تاریخ قم ص ۴). - متوطن شدن؛ جای گیر شدن. مقام کردن در مکانی. ساکن شدن : در جهان جائی ندارند که آنجا متوطن شوند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۹۶). تا ایشان مرفه الحال و فارغ البال در این طرف مقیم و متوطن شدند. (تاریخ قم ص ۲۵). و به قم املاک خرید و آب و زمین پیدا کرد و متوطن شد. (تاریخ قم ص ۲۱۶). - دل که بر چیزی شود. (آنندراج). کسی که دل بر چیزی می نهد. (ناظم الاطباء). و رجوع به توطن شود.
[ مُ تَ وَطْ طَ ] (ع اِ) محل اقامت : شهری که مسکن و متوطن ایشان بود در حصار گرفت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۰).

کلمات هم‌قافیه با «متوطن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «طن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید