معنی متوحش
6 بازدید
[ مُ تَ وَحْ حِ ] (ع ص) خانه و جای ویران و بی اهل. (آنندراج). ویران و خراب و متروک و بی اهل. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به توحش شود. - ترسیده. (ناظم الاطباء). وحشت زده و مرعوب. بد دل شده : لشکر ایشان از استماع این سخن متوحش و از حدیث گذشته جمله دم درکشیدند. (سلجوقنامه ظهیری چ خاور ص ۳۰). - وحشتناک. (ناظم الاطباء). ترس آور و رعب انگیز: در این بقیت ماه رمضان هر روزی بلکه هر ساعتی خبری متوحش رسیدی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۵۶). - رمندهٔ وحشی. مقابل اهلی : جانور متوحش را... به مقام استیناس میرساند. (بخاری). - تهی شکم. (آنندراج). گرسنه و تهی شکم. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به توحش شود. - آمادهٔ کوچ و رحلت از ترس و وحشت. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «متوحش»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حش» برای سرودن شعر