معنی متواتر

معنی متواتر

5 بازدید
[ مُ تَ تِ ] (ع ص) پیاپی آینده یا از پس یکدیگر آینده به مهلت. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). پیوسته. پی در پی. پیاپی. در پی یکدیگر آینده. متتابع. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چون او نه هست و نه بود و نه نیز خواهد بود. فراق او متواتر هوای او سرمد.منجیک. لیکن از بس که متواتر نبشته ها بمن میرسد. (سیاست نامه چ اقبال ص ۷۷). و بول گرم و رنگین و نبض شاهق و متواتر و ممتلی باشد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). صلات و مواهب پادشاهان برخی متواتر شد. (کلیله و دمنه). و در وی شکار بسیار بود و اختلاف صیادان متواتر. (کلیله و دمنه). دو ماه متواتر در ممارست آن روزگار گذاشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۶۴). سه روز متواتر در پی ایشان میرفتند و میکشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۱۸). و بناء تمامت شرایع و ادیان بر این نقل متواتر است. (جامع التواریخ رشیدی). و نقل دو نوع است یکی متواتر که موجب علم باشد. (رشیدی). ایلچیان را متعاقب و متواتر می فرستاد. (جامع التواریخ رشیدی). - خبر متواتر؛ این اصطلاح درایه و حدیث و اصول است و خبری است که جماعتی آن را نقل کرده باشند به نحوی که مفید علم باشد یعنی علم عادی. و محال باشد که همگی تبانی برکذب کرده باشند و بالجمله یکی از طرق علم عادی اخبار متواتره است و اغلب اطلاعات و علوم ما نسبت به امور تاریخی از همین راه است. زیرا گاه یک خبری را عده ای بنحو واحدی ولو وحدت معنوی نه لفظی نقل نمایند محال است که همگی تبانی کرده باشند پس مفید یقین خواهد بود. (از فرهنگ علوم دکتر سجادی از معالم ص ۱۰۱ و تلویح تفتازانی ص ۴۲۹). و رجوع به تعریفات جرجانی و نفایس الفنون ذیل علم حدیث و حدیث و خبر در این لغت نامه شود. - متواتر در قافیه؛ و آن متحرک و ساکنی است چنانکه: برآنی که غم بر دل من گماری. و این سبب خفیف است و در اشعار عجم در یازده فعل بیش نیفتد. مفاعیلن و فاعلاتن و فعلاتن، و فعولن، و مفعولن، و فع لن و فاعلاتن فع، و فعلاتن فع، و مفاعیلن فع، و مفتعلن فع، و مفعولن فع، و این قافیت را از بهر آن متواتر خواندند که متحرک آن را ساکن بر پی است و در این قافیت تتابع و توالی حرکات نیست، چنانکه در قوافی متقدم از متدارک و متراکب و متکاوس، و ناقة مواترة شتری باشد که یک زانو بر زمین زند و زمانی بایستد آنگه دیگر زانو برزمین آرد. و تواتر در هر چیز اقتضاء آن کند که میان هر دو حال فترتی باشد و اگر آن فترت نباشد متتابع و متدارک گویند و آنچه عامهٔ مترسلان گویند و نویسند بر تواتر خبر فلان یا نامه های فلان می رسد و مراد آن بود که پیاپی میرسد، بی انقطاع خطاست و صواب آن است که گویند بر تتابع یا بر توالی. (المعجم فی معاییر اشعارالعجم چ مدرس رضوی چ دانشگاه ص ۲۷۴). - متواتر شدن؛ پیاپی گشتن. پی در پی گردیدن: و اگر دم زدن متواتر شود [ در بیماری ذات الریه ] لعاب اسپغول رقیق با جلاب جرعه جرعه میدهند و آب گرم بر سینه و پهلو میریزند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). هرگاه خون در مثانه یا امعاء یا در معده بسته شود و علقه گردد رنگ روی زرد شود و نبض صغیر و ضعیف و متواتر شود. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). تا خبر متواتر شد و خدیعت و مکر آن کافرنعمت ظاهر گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹). و خبر استیلاء ایشان بر بلاد ماوراءالنهر و استعلا بر عساکری که به حفظ آن نواحی منصوب بودند متواتر شد. (المعجم چ ۱ تهران ص ۵). - متواتر کردن؛ پیاپی کردن : پسران مذکور و اقربا ایلچیان متواتر کردند. (جهانگشای جوینی). - متواتر گردانیدن؛ پی در پی کردن. متواتر کردن : ایلچیان را به اعلام وصول به اقارب و عشایر در جوانب متواتر گردانید. (جهانگشای جوینی).

کلمات هم‌قافیه با «متواتر»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «تر» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید