معنی متنوع
5 بازدید
[ مُ تَ نَ وْ وِ ] (ع ص) گوناگون شونده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). گوناگون شده. (ناظم الاطباء). گونه گون. گونه گونه. گوناگون. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مأخوذ ازتازی، گوناگون و دارای انواع و اقسام و اشکال مختلف و هر چیزی که به اجزاء مختلف و وصفهای گوناگون تقسیم شده باشد. (ناظم الاطباء): و آنکه نبض ده جنس است و هر یکی از او متنوع شود به سه نوع دو طرفین او و یکی اعتدال او... (چهارمقالهٔ نظامی عروضی، ص ۱۰۶). - شاخ جنبنده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). شاخهٔ درخت جنبنده. (ناظم الاطباء). - کسی که جلو می افتد و در سفر پیش میرود. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). رجوع به تنوع شود. - مکان متنوع؛ مکان دور. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «متنوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر