معنی متنافط
5 بازدید
[ مُ تَ فِ ] (ع ص) آن که [ پوست ] موی سوخته را در هنگام قحطی و سختی می خورد. - دیگ جوشان کف کرده. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). و رجوع به تنافط و تنافیط شود.
کلمات همقافیه با «متنافط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «فط» برای سرودن شعر