معنی متمزق
5 بازدید
[ مُ تَ مَ زْ زِ ] (ع ص) پاره شونده. (آنندراج) (غیاث) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جامهٔ پاره پاره گردیده و چاک شده. (ناظم الاطباء). رجوع به تمزق شود. - متمزق گشتن؛ پریشان گشتن. متفرق شدن : منازعان و معارضان او (سیف الدوله) در اطراف و اکناف جهان متفرق و متمزق گشتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۱۰).
کلمات همقافیه با «متمزق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زق» برای سرودن شعر