معنی متمرد
5 بازدید
[ مُ تَ مَ رْ رِ ] (ع ص) سرکش و نافرمان و بغی. (غیاث) (آنندراج). سرکش و پیشی گیرنده. (منتهی الارب). ستنبه. (دستوراللغة) (زوزنی). شوخ. (از لغتنامه مقامات حریری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). گردن کش. طاغیه. خودکامه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). سرکش و پیشی گیرنده و یاغی و نافرمان. (ناظم الاطباء): رکن الدنیا والدین غیاث الاسلام والمسلمین قامع العداة والمتمردین... (سندبادنامه ص ۸). و رجوع به تمرد شود. - جبار. دش خدای. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): [ ومما یوجد لفیثا غورس من الکتب ] کتاب الارثما طیقی کتاب الالواح... رسالة الی متمرد سقلیة. (عیون الانباء ج ۱ ص ۴۳). - بی ریش. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «متمرد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رد» برای سرودن شعر