معنی متلاشی
6 بازدید
[ مُ تَ ] (ع ص) خراب و معدوم و در اینصورت مأخوذ است از لاشی و این قسم اشتقاق از مرکبات بسیار آمده و آنچه در مردم متلاشی بمعنی تلاش و تلاش کننده مشهور است محض غلط چرا که تلاش لفظ ترکی است و الفاظ ترکی و فارسی بطور عربی اشتقاق کردن خطاست، اگر چه بندرت فارسیان کرده اند، النادر کالمعدوم. (غیاث) (آنندراج). مرده ای که جثهٔ وی از هم پراکنده و متفرق و ریزه ریزه شود. معدوم و فانی و نابود و از هم پاشیده. (ناظم الاطباء). از یکدیگر ریزنده. از یکدیگر ریخته. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - متلاشی شدن؛ پراکنده و از هم پاشیده شدن. از هم ریختن. از هم فروریختن. داغان شدن. فرو ریختن. وارفتن. منفسخ شدن. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). از هم پاشیدن. مضمحل شدن : و ترتیب بلاد و ساکنان متلاشی شود. (سندبادنامه ص ۵). همه به یک لطمه از موج بحر او متلاشی شدندی و به یک صدمه از طلیعهٔ موکب او ناچیز گشتندی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۰۳). کوه اگر جزو جزو برگیرند متلاشی شود بدور زمان.سعدی. - متلاشی کردن؛ از هم پاشیدن : روی بولایت آن کافر غدار نهاد و هر کجا میرسید از ولایت او به نهیب قهر متلاشی میکرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹). - متلاشی گردیدن؛ متلاشی شدن : و چندانکه شایانی قبول حیات از این جثه زایل گشت برفور متلاشی گردد. (کلیله و دمنه). و قاعدهٔ یک مخروط به بلور متصل گردد، و قاعدهٔ یک مخروط بدانجای که شعاع متلاشی گردد ... (قراضهٔ طبیعیات ص ۷۰). - تلاش کننده و تجسس نماینده. (ناظم الاطباء). تلاش کننده. جستجوکننده. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «متلاشی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «شی» برای سرودن شعر