معنی متفرع
7 بازدید
[ مُ تَ فَ رْ رِ ] (ع ص) فرع چیزی شونده و از چیزی مثل شاخ بیرون آینده. (غیاث) (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). برآورده و صادر شده و مشتق گشته. و منتشر شده و شاخه برآورده و حاصل شده و پدید آمده و صادر شده و موجود شده و مشتق شده و منشعب شده و شاخه شاخه شده و منسوب و متعلق. (ناظم الاطباء). - متفرع شدن؛ جداشدن از چیزی. فرع چیزی شدن. - متفرع کردن؛ چیزی را فرع چیزی قراردادن. - - از چیزی جدا کردن چیزی را. - - شاخه شاخه کردن : طبیعت آن ماده را که اندرگردن پیل و خوک به کار خواست شد نگاه داشت واندر دندانهای او متفرع کرد. (قراضهٔ طبیعیات ص ۱۸). - درخت بسیارشاخ. (ناظم الاطباء). - خواستگاری کننده زنی را که بزرگ قوم باشد. (ناظم الاطباء). و رجوع به تفرع شود.
کلمات همقافیه با «متفرع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رع» برای سرودن شعر