معنی متفحص
6 بازدید
[ مُ تَ فَ حْ حِ ] (ع ص) بازکاونده و جستجو کننده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). آزماینده و پرسنده و تفحص کننده. (ناظم الاطباء). کاونده و جستجو کننده. (غیاث): از عقاید اهل سنت و مذاهب اصحاب بدعت مستکشف و متفحص. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۹۸). - متفحص شدن؛ جویا شدن. تفحص کردن. جستجو کردن : و آن بط بانگ برآورد و شهریان از حال وی متفحص شدندی. (مرآة الخیال چ بمبئی ص ۲۸۷). - متفحص وار؛ همچون متفحص : گرماوه بان متفحص وار از شکاف در، نظاره میکرد. (سندبادنامه ص ۱۷۸).
کلمات همقافیه با «متفحص»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حص» برای سرودن شعر