معنی متعین
5 بازدید
[ مُ تَ عَ یْ یِ ] (ع ص) لازم شونده. (آنندراج) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): به کبرسن و استکمال آلت پادشاهی و استعداد سمت سروری ممتاز بود و از روی ورائت و استحقاق متعین. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ طهران ص ۸۴). به هر مدخل فرورفت و به نجاح مقصود و به حصول مطلوب نرسید، و آخر الدواء الکی متعین گشت. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضا ص ۱۹۱). و وراثت ملک و خانه بر تو وقف است و این کار را در حال حیات و بعد وفات من متعین توئی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۷۲). - ظاهر و هویدا و آشکار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - مشخص. ممتاز: مولانا یوسف شاه کاتب تخلص می کرد و در فن کتابت مردی متعین بود. (ترجمهٔ مجالس النفائس ص ۳۷). - شخصی از طبقهٔ اعیان و اشراف - آن که می گیرد و می پذیرد چیزی را پس از مهلت دادن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - بچشم کننده مال را. (آنندراج) (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). - سقاء متعین، مشک که از آن آب چکد یا مشک نو. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). مشکی که دارای سوراخ های کوچک بود و از آن آب چکد و مشک نو. (ناظم الاطباء). - محقق و منصوب و مقرر. - آن که با چشم از دنبال کسی می نگرد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - سوراخ دار. (ناظم الاطباء). - چشم خورده و متأثر شدهٔ از اثر چشم زخم. - هر چیزی که پیوسته آویزان و یا ملصق باشد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «متعین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر