معنی متعلق
6 بازدید
[ مُ تَ عَ لْ لِ ] (ع ص) درآویزنده به چیزی. (آنندراج). آویزان. (ناظم الاطباء). - علاقه دارنده و آویزان و آویخته و ملحق شده و پیوند شده و اتصال یافته. (ناظم الاطباء). بازبسته. وابسته : و از هیچ رو فائده رسان را فائده نمیداند و نفع را از هیچ ممر متعلق خواهش نمی سازد. (تاریخ بیهقی ادیب ص ۳۰۹). و به هیبت و شکوه ایشان آبادانی جهان و تألف اهوأ متعلق باشد. (کلیله چ مینوی ص ۴). و کسب ارباب حرفت و امثال و اخوات این معانی به عدل متعلق است. (کلیله و دمنه). بقاء ذات تو به دوام تناسل، متعلق است. (کلیله و دمنه). اما طراوت خلافت به جمال انصاف و کمال معدلت بازبسته است و بدان متعلق. (گلستان). غالب همت ایشان به معظمات امور مملکت متعلق باشد. (گلستان). عاشق گریختن نتواند ز دست شوق هر جا که میرود متعلق به دامن است. سعدی. - منسوب. قوم و خویش. (ناظم الاطباء). و رجوع به متعلقان شود. - متعلق شدن؛ منتسب شدن. مربوط شدن : پروانه کیست تا متعلق شود به شمع باری بسوزدش سبحات جلال دوست. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۷۸۰). - علاقه دارنده. - به اندک چیز قناعت کننده. (منتهی الارب). قولهم: لیس المتعلق کالمتأنق، یعنی نیست شکیبا به چیز اندک مانند آن که بخورد هر چه خواهد. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء).[ مُ تَ عَ لْ لَ ] (ع اِ) جائی که در آن چیزی آویزان شده. - علاقه و دلبستگی. (ناظم الاطباء). - (اصطلاح نحو) فعل یا شبه فعلی است که جار و مجرور و ظرف بدان تعلق دارد. (از اقرب الموارد).[ مُ تَ عَ لْ لَ ] (اِخ) دهی از دهستان گرمادوز شهرستان اهر است که ۱۴۳ تن سکنه دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ج ۴ ص ۴۸۴).
کلمات همقافیه با «متعلق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لق» برای سرودن شعر