معنی متصل
9 بازدید
[ مُ تْ تَ صِ ] (ع ص) رسنده و پیوسته شونده بی جدا شدگی. (آنندراج). پیوسته و پیوسته شده و پیوند شدهٔ بی جدائی. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): ملک او به ملک ایشان متصل بود. (مجمل التواریخ و القصص، از فرهنگ فارسی معین). چون دو دست اندرتیمم یک به دیگر متصل در یکی محمل دو تن هم پای و هم ران دیده اند. خاقانی. و آخرین شمار از زبان ما و خزانهٔ رحمت آفریدگار نثار روضهٔ مقدس مطهر او باد و امداد رضوان متصل روان یاران او... (لباب الالباب). - حدیث متصل. رجوع به حدیث شود. - متصل الطاس؛ فرهنگستان ایران «پیوسته گلبرگ» را بجای این کلمه پذیرفته است. و رجوع به واژه های نو فرهنگستان ایران شود. - (ق) (در زبان عامیانه) اتصالاً. پیاپی. پی در پی: متصل حرف می زد. (فرهنگ فارسی معین): ننمودی ز مدیر اصلاً ترس متصل تخمه شکستی سر درس. بهار (از فرهنگ فارسی معین). - (ص) کسی که شخص را به طور لطف و شیرین زبانی درود فرستند. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). - پیوسته و دائم و همیشه و برقرار و پایدار. (ناظم الاطباء). - چسبیده و ملصق. متحد و لاینقطع و بدون جدائی. (ناظم الاطباء). به هم پیوسته. - متصل شدن؛ پیوسته شدن. به هم پیوستن. به هم چسبیدن. - متصل گرداندن؛ متصل کردن. به هم پیوسته کردن و وصل کردن : قطرهٔ دانش که بخشیدی ز پیش متصل گردان به دریاهای خویش.مولوی. - متصل گردیدن؛ متصل شدن : متصل گردد به بحر آنگاه او ره برد تا بحر همچون سیل و جو.مولوی. - متصل گشتن؛ متصل گردیدن. به هم پیوستن. متصل شدن. - نزدیک و نزدیک به هم. (ناظم الاطباء). و رجوع به اتصال شود.
کلمات همقافیه با «متصل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صل» برای سرودن شعر