معنی متساقط
6 بازدید
[ مُ تَ قِ ] (ع ص) بر هم فروریزنده. (آنندراج). با هم فروریزنده. (غیاث). || افتاده و پی در پی افتاده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد): خبر این حال متساقط زبان به زبان به کرمان رسید. (ترجمهٔ محاسن اصفهان ص ۹۷). || خود را بر چیزی افگنده. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). و رجوع به تساقط شود.
کلمات همقافیه با «متساقط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قط» برای سرودن شعر