معنی متزلزل

معنی متزلزل

9 بازدید
[ مُ تَ زَ زِ ] (ع ص) جنبنده و لرزنده. (آنندراج). لرزنده و جنبنده. (غیاث) (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). جنبیده و متحرک و مرتعش. (ناظم الاطباء): چه تخت مملکت ری عاطل است و کار آن نواحی متزلزل. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۲۱). چه هر کس در معتقد خویش متزلزل باشد طالب کمال نتواند بود. (اوصاف الاشراف). - متزلزل شدن؛ در جنبش و حرکت و اضطراب قرار گرفتن. پریشان و ناپایدار گردیدن : و بحر در موج آمد و زمین مصاف متزلزل شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۹). - متزلزل کردن؛ آشفته کردن. لرزان کردن : دیار دشمن وی را به منجنیق چه حاجت که رعب او متزلزل کند بروج حصین را. سعدی. - متزلزل گشتن؛ متزلزل شدن : که کوه از سیاست او متزلزل گشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۳۷) و از حرکت سپاه زمین متزلزل گشتی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۴۰۹). و رجوع به ترکیب متزلزل شدن شود. || در اصطلاح بدیع، این صنعت چنان باشد که دبیر یا شاعر در سخن لفظی آرد که اگر از آن لفظ یک حرف را اعراب بگردانی از مدح به هجو شود مثالش، اللََّه معذب الکفار و محرقهم فی النار اگر در این حرکت ذال معذب و راء محرق بکسر گوئی عین اسلام است و اگر به فتح خوانی و حاشا کفر محض است. مثال دیگر: فلان در کارزار است. اگر راء کار زار به سکون گوئی وصف شجاعت است و مدح بود و اگر به کسر گویی وصف حال بد گردد و ذم بود. مثال از شعر تازی مراست: رسول اللََّه کذبه الاعادی فویل ثم ویل للمکذب در این بیت اگر ذال مکذب به کسر گوئی مدح رسول بود و اگر فتح گویی عیاذاً باللََّه کفر شود. پارسی شاعر گوید: سخن هر سری را کند تاج دار. در این مصراع جیم تاج اگر به سکون گوئی مدح بود و اگر به کسر گوئی ذم باشد. (حدائق السحر صص ۷۸-۷۹).
[ مُ تَ زَ زَ ] (ع ص) سخت جنبیدهٔ از زلزله. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به مادهٔ قبل و تزلزل شود.

کلمات هم‌قافیه با «متزلزل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «زل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید