معنی مترصد
6 بازدید
[ مُ تَ رَصْ صِ ] (ع ص) امیدوار و چشم داشت دارنده. (آنندراج) (غیاث). منتظر. (دهار). انتظار کشنده. منتظر و نگران. چشم براه و بیدار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون): در اثناء این حال ابوالحسن سیمجور از سیستان باز گشته و بی اجازت حضرت به خراسان آمده و مترصد فتنه و تشویش نشسته. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۷۷). مترصد آن که بوقت صبح محذور واقع شود و حادثه نازل گردد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۹۶). خویشتن بدارالملک بلخ رفت و منتظر و مترصد وصول مدد بنشست. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۵۹). در طلبش متلهف بود و پویان و مترصد و جویان. (گلستان). یکی از ملوک عجم شنیدم که متعلقان را همی گفت که مرسوم فلان را چنانکه هست مضاعف کنید که ملازم درگاه است و مترصد فرمان. (گلستان).
کلمات همقافیه با «مترصد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «صد» برای سرودن شعر