معنی متردد
5 بازدید
[ مُ تَ رَدْ دِ ] (ع ص) مردد. دودله. (منتهی الارب). دودله و مشکوک. (ناظم الاطباء). سرگشته در امری که بیرون شدِ کار نداند: و دو راه بود، یکی بیابان بی آب و دیگری دریا، متردد بودیم تا بکدام راه برویم. (سفرنامه ناصرخسرو). متردد میان خوف و رجاء و مترقب طوارق بلا. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ طهران ص ۳۷۸). دفتری از تو وضع می کردم متردد شدم در آن گفتن.سعدی. در عقد بیع سرایی متردد بودم. (گلستان). چون در امضای کاری متردد باشی آنطرف را اختیار کن که بی آزارتر باشد. (گلستان). - متردد رأی؛ دودله در اندیشه و تصمیم. مردد در تصمیم گرفتن : و طاهر دبیر چون متردد رأی بود از ناروائی کارش و خجلت سوی او راه یافته و چنان شد که به دیوان کم آمدی. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۱). متردد رأی... در کارهای حیران بود. (کلیله و دمنه). || آن که مقاومت می کند و ممانعت می نماید و مخالف و ناموافق. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || رونده. (آنندراج) (غیاث). آینده و رونده و آمد و شد کننده و گردش کننده و سیر کننده. (ناظم الاطباء). آن که آمد و شد کند. رفت و آمد کننده : و روزی چند پیغام ها میان ایشان متردد بود و شرح آن دراز شود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۱۰۷). گرفته روی زمین آب بحر تا حدی که گر کسی متردد شود پیاده در آب چنان بود که زفرقش کلاه بارانی گهی نماید و گاهی نهان شود چو حباب. وحشی (دیوان چ نخعی ص ۱۷۱). || متفکر. (آنندراج) (غیاث). پریشان و آشفته. (ناظم الاطباء). || سرگشته. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || کوتاه و قصیر. (ناظم الاطباء): فی صفته صلی اللََّه علیه و سلم لیس بالطویل البائن و لا القصیر المتردد، ای المتناهی فی القصر کانه تردد بعض خلقه علی بعض و تداخلت اجزاؤه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). || بی ثبات و ناپایدار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به تردد شود.
کلمات همقافیه با «متردد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دد» برای سرودن شعر