معنی مترتب
6 بازدید
[ مُ تَ رَتْ تِ ] (ع ص) بر جای ایستنده. (آنندراج). استوار و ثابت و بر جای ایستاده. (ناظم الاطباء). || برقرار در رتبه و محل خود. ج، مترتبین. (فرهنگ فارسی معین). || نتیجه. حاصل. (فرهنگ فارسی ایضاً). || ترتیب داده شده و مقرر شده. || صادر شده و پدید آمده. (ناظم الاطباء). و رجوع به ترتب شود. - مترتب شدن؛ حاصل آمدن. بدست آمدن : ... چون مخالفان اضعاف و مضاعف قزلباش بودند، اثری بر سعی و کوشش ایشان مترتب نشد. (عالم آرا، از فرهنگ فارسی معین). - مترتب گردیدن (گشتن)؛ مترتب شدن : بغیر ندامت و پشیمانی فایده ای بر آن مترتب نخواهد گردید. (از مجمل التواریخ گلستانه).
کلمات همقافیه با «مترتب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تب» برای سرودن شعر