معنی متربد
5 بازدید
[ مُ تَ رَبْ بِ ] (ع اِ) شیر بیشه. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) || (ص) متغیر و ترشرو. (آنندراج). زشتر و ترشرو. (ناظم الاطباء): چنان تخلیطها کرد به اول که به درگاه آمد تا او را متربدگونه باز بایست گشت. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۳۲۷). طاهر چون متربدی باز گشت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۴۱). و رجوع به تربد شود. || آسمان که ابرناک باشد. (آنندراج). آسمان ابرناک. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «متربد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بد» برای سرودن شعر