معنی متدین
6 بازدید
[ مُ تَ دَیْ یِ ] (ع ص) راستکار و دیندار. (منتهی الارب). دیندار و راستکار. (آنندراج). راستگار و دین دار و فربود. (ناظم الاطباء). مأخوذ از تازی، دیندار و فربود و راست و درست و شاهیده و درستکار و راستکار و پایدار و در دین خود و شاهنده و صالح و صادق. (ناظم الاطباء). دیندار. بادیانت. آن که به احکام دین عمل کند: مردی اهل و ادیب و فاضل و نیکو منظر و متدین و متواضع دیدم. (سفرنامهٔ ناصرخسرو). مردی بود که در عصر او اصیل تر و عالم تر و متدین تر از وی نبود. (فارسنامهٔ ابن بلخی ص ۹۲). در مواضی ایام دهقانی بوده است صاین و متدین و متورع و متقی. (سندبادنامه ص ۱۲۹). || امین درست کار. و رجوع به تدین شود. || وام دار و مدیون و مقروض. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «متدین»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ین» برای سرودن شعر