معنی متحلی
6 بازدید
[ مُ تَ حَ لْ لی ] (ع ص) باپیرایه. (دهار). آراسته شونده و زیور پوشنده. (آنندراج) (غیاث). کسی که زینت می کند و خود را می آراید. (ناظم الاطباء). آراسته شونده. زیورگیرنده. آراسته. پیراسته. به زیب. به زیور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): لیکن هر که بدین فضائل متحلی باشد اگر در همهٔ ابواب رضای او جسته آید ... از طریق کرم و خرد دور نیفتد. (کلیله و دمنه). ذات تو به اوصاف محاسن متحلی است وز جملهٔ اوصاف مساوی متعالی. سوزنی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و به ردای عدل و حلیهٔ انصاف متردی و متحلی. (سند بادنامه ص ۲۱۶). متحلی به حلیهٔ صدق نبود. (مجمل التواریخ). - متحلی شدن؛ آراسته شدن. زینت یافتن : نشاط حرکت کرد به غزوی که طراز دیباچهٔ رقعهٔ دیگر مغازی و مقامات باشد و صحایف ایام به ذکر آن متحلی شود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۰). و بلادت حیاء او به ذلاقت فصاحت متحلی شده و مدتی... آثار کفایت در مباشرت آن شغل ظاهر گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۶۲). و به آداب سیف و سنان مرتاض گشته و به مکارم اخلاق متحلی شده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۳۹۷). مگر آنگه که متحلی شود به زیور قبول امیرکبیر. (گلستان). - متحلی کردن؛ آراستن. زینت دادن. - متحلی گرداندن (گردانیدن)؛ آراستن. زینت دادن : به توفیق خدای ... و اعانت حدس و مرافدت ذکاء به جواهر زواهر الفاظ حجازی ... متحلی گردانید. (روضةالعقول از مقدمهٔ مرزبان نامه). - متحلی گردیدن؛ آراسته گردیدن زینت یافتن : چون محاسن صلاح بر این جمله در ضمیر متمکن شد خواستم تا به عبادت متحلی گردم. (کلیله و دمنه). - متحلی گشتن؛ آراسته و زینت یافتن. آراسته گشتن. متحلی گردیدن : و هر که بدین خصال متحلی گشت شاید که بر حاجت پیروز آید. (کلیله و دمنه). || آن که چیزی را لذیذ و شیرین می یابد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ تَ حَ لْ لا ] (ع ص) بازیور، خصوصاً دست بنده و دیگر زیورهای زنانه. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).
کلمات همقافیه با «متحلی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لی» برای سرودن شعر