معنی متحد
6 بازدید
[ مُ تْ تَ حِ ] (ع ص) (از «و ح د») یکی شده. (آنندراج). پیوسته و متفق و موافقت کرده و متصل و یکی شده و یکی کرده. (ناظم الاطباء): پس بدین سبب آنچ پوست او رقیق بود و متحد بود پوست او به لب، لب او دو نیمه بود. (قراضهٔ طبیعیات ص ۴۶). جان گرگان و سگان از هم جداست متحد جان های مردان خداست.مولوی. باشد که طالب و مطلوب متحد باشند. (اوصاف الاشراف). - متحدالزمان؛ یک زمان. (فرهنگستان ایران). - متحدالشکل؛ هم شکل. همسان. - متحدالمآل؛ بخشنامه. (فرهنگستان ایران). - متحد شدن؛ پیوسته شدن، متفق شدن و یکی گشتن. (ناظم الاطباء): و فرونریزد تا به روزگار دراز آن رطوبت که با گل متحد شده است ... (قراضة طبیعیات). - متحد کردن؛ پیوسته و متصل کردن و متفق نمودن و یکی کردن. (ناظم الاطباء). - متحد گردیدن؛ متحد شدن : و چون آتش بدو متحد و متداخل گردد بیاض ضوء او بر سرخی غالب گردد. (قراضهٔ طبیعیات).
کلمات همقافیه با «متحد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حد» برای سرودن شعر