معنی متجمل
4 بازدید
[ مُ تَ جَ مْ مِ ] (ع ص) زینت داده و آراسته. (آنندراج). باتجمل. (یاد داشت بخط مرحوم دهخدا). آن که می آراید شخص خود را. (ناظم الاطباء). آراسته و صاحب تجمل : چون سلطان محمود او [ فرخی ] را متجمل دید به همان چشم در او نگریست. (چهارمقاله). || خوشحال و آسوده حال. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || آن که پیه گداخته می خورد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || بر شتر نشسته. (یاد داشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به تجمل شود.
کلمات همقافیه با «متجمل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مل» برای سرودن شعر