معنی متبوع
4 بازدید
[ مَ ] (ع ص) پیروی کرده شده. (آنندراج) (غیاث). پیروی کرده شده. (ناظم الاطباء). پیروی شده. تبعیت کرده شده. اطاعت شده. مقابل تابع : اخلاق پسندیده مدروس گشته ... و متابعت هوا سنت متبوع. (کلیله و دمنه چ مینوی ص ۵۶). و خوانین و امراء لشکریان و سایر خلایق از تابع و متبوع به نوحه و زاری درآمده. (ظفرنامهٔ یزدی). || پیشوا و رئیس و سرور. (ناظم الاطباء). - متبوع امت؛ پیشوای امت. (از ناظم الاطباء).[ مُ تَ بَ وْ وِ ] (ع ص) کسی که با قولاج چیزی را اندازه کند. || فراخ گام. || دراز رسن. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). و رجوع به تبوع شود.
کلمات همقافیه با «متبوع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وع» برای سرودن شعر