معنی متبع
6 بازدید
[ مُ بِ ] (ع ص) گوسفند با بچه و کذلک بقرة متبع و جاریة متبع. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از ذیل اقرب الموارد). || پیرو و تابع. || آن که سبب پیروی دیگری می گردد. آن که متصل می کند یک چیزی را به چیز دیگر. (ناظم الاطباء).[ مُ تَ بْ بِ ] (ع ص) پیرو و تابع. || ساعی در تجسس. || ساعی و جهد و کوشش کننده. || تعاقب کننده در جنگ و چیره شونده. || آن که وکیل می گمارد و در زیر حمایت و حفاظت دیگری می باشد. (ناظم الاطباء).[ مُ تْ تَ بِ ] (ع ص) طلب کنندهٔ چیزی به رفتن در پی آن. (آنندراج). کوشنده در طلب کردن و اصرار و ابرام کننده. (از فرهنگ جانسون). || در پی رونده. پیرو. ج، مُتَّبِعین. (فرهنگ فارسی معین). پیرو. (از فرهنگ جانسون). و رجوع به مادهٔ قبل شود.[ مُ تْ تَ بَ ] (ع ص) آنچه که در پی آن رفته باشند. کسی یا چیزی که از او پیروی کنند. پیروی شده : الناس علی دین ملوکهم نصی متبع و امری منتفع دانست ... (مرزبان نامه، از فرهنگ فارسی معین). بدانکه خط یا متبع است همچون خط مصاحف یا مخترع همچو خط عرایض. (نفایس الفنون).
کلمات همقافیه با «متبع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بع» برای سرودن شعر