معنی مبهم
6 بازدید
[ مُ هَ ] (ع ص) دربسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از محیطالمحیط) (از ذیل اقرب الموارد). || اصم. (محیطالمحیط). || بیهوش. ضربهُ فوقع مبهماً؛ ای مغشیا علیه لاینطق و لایمیز. (ذیل اقرب الموارد). || کار فروبسته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). کاری پوشیده که ندانند روی آن. (مهذب الاسماء). پوشیده و فروبسته. (غیاث). کاری که جهت و جانب و راه آن پیدا نباشد. (از محیطالمحیط) (از ذیل اقرب الموارد). فروبسته و پوشیده. (از کشاف اصطلاحات الفنون). نامعلوم و مجهول و مشکل و مشکوک و غیرمحقق. (ناظم الاطباء): وز عقل ببین به فعل پیداش اندر دل دهر راز مبهم. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۷۵). بر خویشتن ار تو بپوشی این را آن نیست به نزد خدای مبهم. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۷۸). و مراسم سیاست مبهم و مهمل ماند. (سندبادنامه ص ۵). و مشکلات و معضلات مبهم برآیند، گوهر آن را بر محک عقل باید زد. (سندبادنامه ص ۹۹). نوح از حدوث آن مشکل مبهم و وقوع آن حادث معظم هراسان شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۱۴). - اسم مبهم؛ در نزد علماء نحو عبارت از «اسم اشاره» و «اسم موصول» است. (از محیط المحیط). و رجوع به ترکیب لفظ مبهم و مبهمات شود. - حائط مبهم؛ حیاطی که در آن در نباشد. (از اقرب الموارد). - سخن مبهم؛ سخنی که معنی آن فهمیده نشود، و سخن مغلق. (ناظم الاطباء). - صورتهای مبهم؛ (اصطلاح ریاضی)، آن است که هرگاه تابعی به ازاء مقدار معین از متغیر به یکی از صورتهای زیر در آید: یا * o یا یا - تابع به ازاء آن مقادیر مبهم است و این صورت را صورتهای مبهم تابع می نامند. (از فرهنگ فارسی معین). - طریق مبهم؛ راهی که پنهانی و ناشناس باشد. (از ذیل اقرب الموارد). - کلام مبهم؛ سخنی که وجهی نداشته باشد. (از محیط المحیط) (از ذیل اقرب الموارد). کلامی که هیچگونه دریافت نشود. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). - لفظ مبهم؛ لفظی است که صریح در مدلول خاصی نباشد و رفع ابهام آن بوسیلهٔ تمیز ممکن است. (فرهنگ علوم عقلی سیدجعفر سجادی). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون و اسم مبهم و مبهمات شود. - مبهم داشتن؛ پوشیده و ناشناخته داشتن : ز خصمی که ناقص فتاده است نفسش کمال براهیم مبهم ندارم. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۸۵). - مبهم شدن؛ نامعلوم شدن. پوشیده گردیدن. فروبسته شدن. گنگ گردیدن : بی شرح و بیان او خرد را مبهم نشود هگرز منطق.ناصرخسرو. || زنی که با وی گاهی نکاح درست نباشد. (منتهی الارب) (آنندراج). تحریم نکاح زن مبهمة. (ناظم الاطباء). آن که به وجهی از وجوه حلال نباشد مانند تحریم زناشوئی با مادر و خواهر. (از محیط المحیط) (از اقرب الموارد). || مشتبه. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء) (آنندراج). || نامعروف. || غیرمحدود. (ناظم الاطباء).[ مُ بَ هْ هِ ] (ع ص) جداکننده. (آنندراج). مبهم البهم؛ جدا کنندهٔ ستور ریزگان را از مادر آنها در چرا. (ناظم الاطباء). || اقامت کننده در جائی. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مُ هِ ] (ع ص) بندکنندهٔ در. || پوشیده دارنده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || مجهول و مطلق گذارندهٔ چیزی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مبهم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «هم» برای سرودن شعر