معنی مبنق
6 بازدید
[ مُ بَ نْ نِ ] (ع ص) اقامت کننده در جای. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || جمع کننده. (آنندراج) || بیاراینده سخن خود را. (منتهی الارب) (آنندراج). آرایندهٔ سخن. || مختصرکننده. (ناظم الاطباء). جمع کنندهٔ کلام. (از منتهی الارب). || بربافنده دروغ را و آراینده آنرا. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || مجروح کننده پشت را به تازیانه. (از منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). || آن که در گردن کسی چیزی کند و عهدهٔ او نماید. (از منتهی الارب) (آنندراج). آن که چیزی را به گردن کسی اندازد و بر عهدهٔ وی کند. (ناظم الاطباء). || بنیقه سازنده برای پیراهن. (آنندراج). آن که برای پیراهن خشتک سازد. (ناظم الاطباء) (از منتهی الارب). || آن که ترکش را فراخ دهن و تنگ دنباله سازد. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). رجوع به مادهٔ بعد شود. || فراخ. طریق مبنق؛ واسع. (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «مبنق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نق» برای سرودن شعر