معنی مبلع
5 بازدید
[ مَ لَ ] (ع اِ) حلق. (منتهی الارب) (آنندراج) (از محیطالمحیط). محل بلع و گلو و حلق. (ناظم الاطباء). حلق. بلعم. بلعوم. آنجای از گلو که غذا را بلع کند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مجرای طعام. حلق. (از اقرب الموارد). || سوراخ مبال و آبریز. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || سوراخ کاریز. (ناظم الاطباء).[ مِ لَ ] (ع ص) مرد بسیارخوار. (منتهی الارب) (آنندراج) (محیطالمحیط). اکول. (اقرب الموارد). مرد پرخور و بسیارخوار. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). بلع. بلعمه. بولع. اکول. بسیارخوار. پرخور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ بَ لْ لِ ] (ع ص) موی که سپید شدن گیرد. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مبلع»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «لع» برای سرودن شعر