معنی مبری
8 بازدید
[ مَ ری ی ] (ع ص) چوب و تیر تراشیده شده و قلم تراشیده شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون).[ مَ را ] (ع اِ) موضع تراش تیر و چوب. (ناظم الاطباء).[ مُ را ] (ع ص) جمل مبری؛ شتر حلقه در بینی کرده شده. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). مبراة. (آنندراج). و رجوع به مبراة شود.[ مُ بَ رْ را ] (ع ص) پاک کرده شده. (آنندراج). بی گناه. پاک از... بری. منزه. سلیم. سالم. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || معاف و آزاد. (ناظم الاطباء) (از فرهنگ جانسون). || دورکرده شده. (آنندراج). و رجوع به مبرا و ذیل آن شود.
کلمات همقافیه با «مبری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر