معنی مبرم
10 بازدید
[ مِ رَ ] (ع اِ) دوک که بر آن ریسمان تابند. ج، مَبارِم. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). دوک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ مُ رِ ] (ع ص) به ستوه آرنده. ملول کننده. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). اسم فاعل ابرام بمعنی ملالت آوردن از مادهٔ «برم» به دو فتحه بمعنی ملالت. (قاموس، از حاشیهٔ بیهقی چ فیاض): طمع دارم به فضل ایشان که مرا از مبرمان نشمرند که هیچ چیز نیست که بخواندن نیرزد. (تاریخ بیهقی چ فیاض ص ۱۱). این حدیث بر دار کردن حسنک به پایان آوردم و چند قصه و نکته بدان پیوستم سخت مطول و مبرم، در این تألیف. و خوانندگان مگر معذور دارند و عذر من بپذیرند و از من به گرانی فراستانند. (تاریخ بیهقی ایضاً ۱۹۶). || مرد لئیم و حریص. || بی مزه گوی. (منتهی الارب) (آنندراج) (از ناظم الاطباء). || مأخوذ ازتازی، استوار و محکم. و رجوع به مادهٔ قبل شود. || سخت. (ناظم الاطباء). - مرض مبرم؛ بیماری سخت. (ناظم الاطباء). - قضای مبرم؛ سرنوشت تغییرناپذیر. (ناظم الاطباء). || چینندهٔ بر عضاه. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). چیننده بار درخت پیلو. (ناظم الاطباء). || برمه گر یا آنکه به جهت ساختن برمه از کوه سنگ کند. (منتهی الارب) (آنندراج). صانع البرمه. (اقرب الموارد). سازندهٔ دیگ سنگین و آنکه سنگ دیگ را از کوه می کند و می آورد. (ناظم الاطباء).[ مُ رَ ] (ع اِ) جامه ای که دوتاه بافته باشند. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). || نوعی از جامه. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء). نوعی از قماش. نوعی از جامهٔ استوار و محکم بافته. (یادداشت دهخدا): و از این ناحیت [ دیلمان ] جامه های ابریشم خیزد یک رنگ و بارنگ چون مبرم و حریر و آنچه بدان ماند. (حدودالعالم چ دانشگاه ص ۱۴۳). و از استراباد جامه های بسیار خیزد از ابریشم چون مبرم و زعفوری گوناگون. (حدود العالم). خیمه ها ساختم ز مبرم چین فرش کردم ز دیبه ششتر.مسعودسعد. || (ص) رسن دوتاه برهم بافته. (منتهی الارب) (آنندراج) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). رسن دوتاه بافته ضد سحل که یکتاب داده است. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || محکم و استوار. (آنندراج). متقن. رزین. متین. استوار. (یادداشت دهخدا). - قضای مبرم؛ قضائی که اجتناب از آن ممکن نباشد. (آنندراج): هر چند در این دیار منحوس بسته ست مرا قضای مبرم.خاقانی. رجوع به همین ترکیب ذیل مادهٔ بعد شود. - کلام مبرم؛ قرآن کریم : الهی و سیدی و مولائی تو گفته ای در کلام مبرم و کتاب محکم. (چهارمقاله). - مبرم کردن؛ استوار ساختن. محکم کردن. - مبرم گردانیدن؛ استوار گردانیدن. محکم کردن. استوار ساختن : سرادق عظمت و جلال و سراپردهٔ دولت و اقبالش به اطناب تأیید و اوتاد محکم و مبرم گرداناد. (المعجم چ دانشگاه ص ۹). - مبرم گشتن؛ استوار شدن. محکم گردیدن : میان هر دو سلطان وثائق مبرم گشت. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «مبرم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رم» برای سرودن شعر