معنی مبخر
6 بازدید
[ مُ بَ خْ خَ ] (ع ص) بخور کرده شده. (آنندراج). خوشبو و بخاردار. (ناظم الاطباء): نسیم شمیم او عالم را معطر و مبخر گرداند. (سندبادنامه ص ۴۵).[ مُ بَ خْ خِ ] (ع ص) بخارکننده و آن که نفس وی بدبو و گندیده است. || هر مایعی که در مجاورت هوا جوش کند. (ناظم الاطباء).[ مُ خِ ] (ع ص) هر چیز که سبب گنده دهنی گردد. (ناظم الاطباء). و رجوع به مادهٔ بعد شود.
کلمات همقافیه با «مبخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر