معنی مباهات
8 بازدید
[ مُ ] (ع اِمص) (از «مباهاة» عربی) نازیدن و تفاخر کردن به چیزی. (غیاث). مأخود ازتازی، تفاخر و ناز و مدح و ستایش بی جا و خودبینی و غرور و نخوت و خودستائی و مدح و ستایش و بزرگی و جلال. (ناظم الاطباء). نبرد کردن کسی را در حسن و خوبی و نازیدن به چیزی و با لفظ کردن و داشتن مستعمل است. (آنندراج). نازیدن. بالیدن. فخر. بالش. افتخار. نازش. مفاخره. سرافرازی. سربلندی. سرفرازی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و مباهاتی و مفاخرتی هرچه وافرتر فزود. (کلیله و دمنه). اما چون سوگند درمیان است از جامه خانهٔ خاص برای تشریف و مباهات... برگیرم. (کلیله و دمنه). بر در کعبه که بیت اللََّه موجودات است که مباهات امم زان در والا شنوند. خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ۱۰۴). کس را از افاضل جهان پایه و مایهٔ مضاهات و مباهات او نبود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۸۴). و رجوع به مباهاة شود. - مباهات کردن؛ فخر کردن. نازیدن : قیصر روم عظیم است ولیکن به قیاس گر مباهات کند با تو یکی مسکین است. امیر معزی (از آنندراج). خنده زنم چون به دو منحول سست سخت مباهات کنند این و آن.خاقانی. فصحای عرب به قصاید سبعیات مفاخرت و مباهات می کردند. (لباب الالباب). دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش. حافظ (از آنندراج). - مباهات نمودن؛ مباهات کردن : شاهی که ممالک جهان به عدل او مباهات می نمود. (لباب الالباب).
کلمات همقافیه با «مباهات»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ات» برای سرودن شعر