معنی مبانی
3 بازدید
[ مَ ] (ع اِ) جاهای بنا و این جمع مَبنی ََ بمعنی جای است. (غیاث) (آنندراج). عمارتها و بناها و بنیانها و بنیادها و اساسها. (ناظم الاطباء). مبناها. شالوده ها: پند تو تبه گردد در فعل بد او بر واره کژ آید چو بود کژ مبانیش. ناصرخسرو. اساس مبانی اعمال و افعال. (سندبادنامه ص ۳). اسباب مصافات و مبانی موالات میان هر دو پادشاه مستحکم شد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۰). شهری دید از غرائب مبانی و عجایب مغانی. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۱۲). اهل هند به خرافات و اکاذیب خویش نسبت آن مبانی بدویست تا سیصد هزار سال کرده. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ایضاً ص ۴۱۴). - حروف مبانی؛ حروفی که معنی ندارد چون «را» «جیم» «لام» در کلمهٔ «رجل» که هر یک به تنهائی معنی ندهد. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مبانی خیرات؛ بناهای خیر مانند کاروانسرا و بیمارستان و آب انبار و جز آن. (ناظم الاطباء). - مبانی نهادن؛ بنا کردن. (آنندراج): به امداد مبنای فکرت نهادم ز خشت متانت سخن را مبانی. درویش واله هروی (از آنندراج). || مضامین. (غیاث) (آنندراج). || کنایه از اعضاء و اندام باشد. (آنندراج).
کلمات همقافیه با «مبانی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «نی» برای سرودن شعر