معنی مباسطت
7 بازدید
[ مُ سَ طَ ] (ع اِمص) از مباسطة عربی. با کسی فراخی ورزیدن و این عبارت از دوستی است. (غیاث). عشرت و مسرت و تفریح. (ناظم الاطباء): و بسیجیدهٔ آن شده که بر این تعبیه در صحرای مباسطت آیم. (کلیله و دمنه). و زمانی غم و شادی گفتند و بساط مباسطت بگستردند. (سندبادنامه ص ۳۱۸). به هارون بن ایلک خان ملک ترک رسول فرستاد با او اسباب مباسطت مستحکم گردانید. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۱۱۳). سلطان بوقت استنزال امیر اسماعیل از غزنین در مجلس انس با او در مباسطت آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || گستاخی کردن. (ترجمان القرآن). گستاخی و بی ادبی و بی شرمی و جسارت. (ناظم الاطباء). گستاخی و فراخ زبانی : در اثنای معشرت که سورت شراب عنان تماسک او بستده بود مباسطتی بیش از قدر خویش آغاز کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۹۱). || آزادی و آسایش بدون رمیدگی. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «مباسطت»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «طت» برای سرودن شعر