معنی مبارز
4 بازدید
[ مَ رِ ] (ع اِ) جِ مَبرَز. (ناظم الاطباء) (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رجوع به مبرز شود.[ مُ رِ ] (ع ص) آنکه با کسی به جنگ بیرون آید و آن سپاهی باشد. این صیغهٔ اسم فاعل است از مبارزة که به معنی بیرون آمدن باشد در جنگ به مقابلهٔ حریف. (آنندراج) (از غیاث). یل. نبرده. (از فرهنگ اسدی). هر دو نفر دلاور که از دو صف لشکر مقابل و روبروی هم بیرون آیند و با یکدیگر نبرد کنند. هر دلاوری که آمادهٔ جنگ شود و از صف سپاهیان بیرون شده و از سپاه مقابل دیگری را برای کارزار طلب کند. پهلوان. بهادر. غازی. دلیر. دلاور و شجاع. (ناظم الاطباء). جنگجو. جنگاور. رزمنده. ج، مبارزین، و مبارزان : و این مردمانند که طبع ددگان دارند درشت صورتند و کم موی و بیدادکار و کم رحمت و مبارز و جنگ کن. (حدود العالم). به چابکی برباید کجا نیازارد ز روی مرد مبارز به نوک پیکان خال. منجیک. مبارز گزین کن ز لشکر همین ز جنگ آوران و سواران کین.فردوسی. چو بشنید لشکر ز افراسیاب همان ده مبارز بکردار آب.فردوسی. مبارز دو رخ بر دو سوی دو صف ز خون جگر بر لب آورده کف.فردوسی. ای فریدون ظفر و رستم دل ای مبارزشکر و گردربای.فرخی. از دل و پشت مبارز می برآید صد تراک کز زه عالی کمان خسرو آید یک ترنگ. عسجدی . و نزدیک بود که خللی افتادی جامه دار را اما خود پیش رفت و بانگ بر لشکر زد و مبارزان و اعیان یاری دادند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۴۴). امیر محمود پسر خلف با سواران سخت گزیده و مبارز و آسوده ناگاه از کمین برآمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۳). پنج سرهنگ محتشم را با مبارزان مثال داد که هر کس که از لشکر باز گردد میان دو نیم کنند. (تاریخ بیهقی ایضاً ص ۳۵۱). شیر مبارزی که سرشته ست روزگار اندردل مبارز مردان مهابتش. ناصرخسرو (دیوان ص ۲۱۵). مبارزان سپاه شریعتیم و قران از آنکه شیعت حیدر سوار کرّاریم. ناصرخسرو. زانم به فعل صافی کاندر دین بر سیرت مبارز صفینم.ناصرخسرو. و یکی بود از مقدمان عرب نام او سواربن همام العبدی و مردی معروف مبارز بود. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۱۴). راهی بریده ام که درختان او زخار همچون مبارزانی بودند باحراب. مسعودسعد (دیوان ص ۴۱). آن سهم کاردان مبارز که مثل او این دهر یک مبارز و یک کاردان نداشت. مسعودسعد (دیوان ص ۷۷). خود نیست دولت را گزیر از مهر خاقان الکبیر آری مبارز بارگیر از بهر میدان پرورد. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۴۵۶). آتش حرب سوزان شد و مبارزان هر دو صف چون زنبور بهم برجوشیدند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۵۱). در دست مبارزان چالاک شد نیزه بسان مار ضحاک.نظامی. قومی چو دریا کف زنان، چون موجها سجده کنان قومی مبارز چون سنان، خونخوار چون اجزای ما. مولوی. سایه پرورده را چه طاقت آن که رود با مبارزان بقتال.سعدی. مبارزان جهان قلب دشمنان شکنند ترا چه شد که همه قلب دوستان شکنی. سعدی. - مبارزافکن؛ پهلوان. نیرومند. که رزمنده ای را به زانو درآورد. که بر زورمندی غلبه کند: زن گر چه بود مبارز افکن آخر چو زن است هم بود زن.نظامی.
کلمات همقافیه با «مبارز»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رز» برای سرودن شعر