معنی مبار
7 بازدید
[ مَ / مُ ] (اِ) رودهٔ گوسفند باشد که آن را از گوشت و برنج و مصالح پر کنند و پزند و به عربی عصیب گویند. (برهان) (از انجمن آرا) (از آنندراج). رودهٔ گوسفند یا بز باشد که با برنج و قیمه آغنده بپزند و آن را به تازی عصیب خوانند. (جهانگیری) (فرهنگ رشیدی). حسرةالملوک. مومبار. حسیبک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). یک نوع طعامی که از رودهٔ گوسپند پر کرده از گوشت و برنج و مصالح سازند. (ناظم الاطباء). چرب روده. چرغند. جگر آکند. عصیب. (فرهنگ فارسی معین): در مقابل چه بود دنبهٔ گرد و فربه در عقب ذکر مبار است تو ظاهر خوشدار. بسحاق اطعمه. اگر چه دنبه به دیگ مقیل باشد خوار مبار نیز چنین محترم نخواهد ماند. بسحاق اطعمه. توان فروختن از بهر خوردنی دستار ولی بسر که تواند مبار پیچیدن. نظام قاری (دیوان چ استانبول ص ۱۰۳). رجوع به مبا شود.[ مَ / مَ بارر ] (ع اِ) جِ مبرت. عطایا بخشش ها. (فرهنگ فارسی معین): تحف و مبار فراوان فرستاد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۷۳). و در جملهٔ تحف و مبار که بدو فرستاد ده سر اسبان تازی بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۲۲۱). و هر سال از مبار آن دیار و متاع آن بقاع به خزانه می فرستد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی چ ۱ تهران ص ۳۲۱). عزالدین حسین خرمیل را به انواع اصطناع و اسالیب مبار قضای حق او را مخصوص گردانید. (جهانگشای جوینی). و از جانب سلطان به انواع مبار انعامات بسیار اختصاص یافت. (جهانگشای جوینی).
کلمات همقافیه با «مبار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بار» برای سرودن شعر