معنی ماک
6 بازدید
(اِ) ماکیان. دجاج. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چند بار خواستم که فرزندان تو فراهم آورم همچون ماکی که بچگان خود را زیر بال خود گرد کند آن را نخواستید. (دیاتسارون ص ۲۷۰، یادداشت به خط مرحوم دهخدا).(اِ) به لغت مردم طهران، فله و شیر حیوان تازه زاییده و آغوز و هرس و هرش. (ناظم الاطباء). ماک یا شیر ماک. آغوز. فله. لبا. زِهَک. شیر نخستین نوزاییدگان از گاو و میش و امثال آنها. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به آغوز شود.(اِ) دارو است در هندوستان. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۰۲): گروه ورا تیشه بر خاک بود درختان لک و کشتشان ماک بود. اسدی (از لغت فرس ایضاً). || اتباع است چنانکه گویی خاک و ماک. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۰۲): تا به خاک اندرت نگرداند خاک و ماک از تو برندارد کار. اسدی (از لغت فرس ایضاً).
کلمات همقافیه با «ماک»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اک» برای سرودن شعر