معنی ماهروی

معنی واژه ماهروی

4 بازدید
(ص مرکب) ماهرو. ماه چهر. ماه چهره : من و آن جعدموی غالیه بوی من و آن ماهروی حورنژاد.رودکی. همه شاه چهر و همه ماهروی همه راست بالا همه راستگوی.دقیقی. کجا شد آن صنم ماهروی غالیه موی دلیل هر خطری بر دل رهی به دلال. منجیک. نگه کرد زال اندر آن ماهروی شگفتی بماند اندر آن روی و موی. فردوسی. به شیرین چنین گفت کای ماهروی چه داری به خواب اندرون گفتگوی. فردوسی. سمن بوی و زیبا رخ و ماهروی چو خورشید دیدار و چون مشک بوی. فردوسی. پرستنده با بانوی ماهروی چنین گفت کاکنون ره چاره جوی. فردوسی. هر روز نو به بزم تو خوبان ماهروی هر سال نو به دست تو جام می کهن.فرخی. جواب دادم کای ماهروی غالیه موی نه من ز رنج کشیدن چنین شدم لاغر. فرخی. چو مست گشتم و لختی دو چشم من بغنود زخواب کرد مرا ماهروی من بیدار.فرخی. کجا شد آن صنم ماهروی سیمین تن کجا شد آن بت عاشق پرست مهرلقای. فرخی. ای صنم ماهروی خیز به باغ اندر آی زانکه شد از رنگ و بوی باغ بسان صنم. منوچهری (دیوان چ دبیرسیاقی چ ۱ ص ۵۴). ای با عدوی ما گذرنده زکوی ما ای ماهروی شرم نداری ز روی ما. منوچهری. و این ساقیان ماهرویان عالم به نوبت دوگان دوگان می آمدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۵۳). کی نامور گفت کای ماهروی نه مردم بود هرکه نندیشد اوی.اسدی. ای ترک ماهروی ندانم کجا شدی پیوستهٔ که گشتی، کز من جدا شدی. مسعودسعد. ماهرویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست و اندر آن زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست. سنائی. به گرد عارض آن ماهروی چاه زنخ سپاه زنگ درآمد بسان مور و ملخ.سوزنی. جواب دادم کای ماهروی غالیه موی به آب دیده مزن بر دل رهی آذرانوری. خود از برای سر زره از بهر تن بود تو ماهروی عادت دیگر نهاده ای در برگرفته ای دل چون خود آهنین وان زلف چون زره را بر سر نهاده ای. ظهیر فاریابی. ماه بخشیده دست من بگرفت من در آن ماهروی مانده شگفت.نظامی. بشر هر قصه ای که بود تمام گفت با ماهروی سیم اندام.نظامی. ماهرویی جعدمویی مشکبو نیکخویی نیکخویی نیکخو. (مثنوی چ رمضانی ص ۱۹۴). بوی پیاز از دهن ماهروی خوبتر آید که گل از دست زشت. سعدی (گلستان). بدو گفت مأمون کای ماهروی چه بد دیدی از من بر من بگوی. سعدی (بوستان). مرا راحت از زندگی دوش بود که آن ماهرویم در آغوش بود. سعدی (بوستان). ای ماهروی حاضر غایب که پیش دل یک روز نگذرد که تو صد بار نگذری. سعدی (کلیات چ فروغی ص ۳۰۲). صحبتی خوش درگرفت امشب میان شمع و من ماهرویی دیدمش چشم و چراغ انجمن. سلمان ساوجی. و رجوع به ماهرو و ماهرخ شود. || (اِ مرکب) نام آلتی بوده است به صورت هلالی در آتشکده های زرتشتی. برسمدان. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). امروزه برسمدان را ماهروی نیز گویند، زیرا که از برای نگاه داشتن شاخه های برسم دو نیم دایره به شکل تیغهٔ ماه در مقابل همدیگر در روی پایه ها نصب است. (یسنا ج ۱ ص ۱۳۱): درون و ماهروی و طاس و چمچست پراهوم، اوروران و جرم و فرشست. زرتشت بهرام (از فرهنگ فارسی معین). || نزد صوفیه تجلیات صوری را گویند که سالک را بر کیفیت آن اطلاع واقع می شود و شیخ عبدالطیف در شرح مثنوی مولوی گوید مراد از مهرویان صور علمیهٔ حقند که در این نشأت پرتواندازند. (از کشاف اصطلاحات الفنون).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید