معنی ماندن

معنی ماندن

5 بازدید
[ دَ ] (مص) مانستن و شبیه بودن. (ناظم الاطباء). مانیدن. شبیه بودن. شباهت داشتن. مشابهت داشتن. همانند بودن. مانند بودن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): عشق او عنکبوت را ماند بتنیده ست تفنه گرد دلم. شهید (یادداشت ایضاً). جز به مادندر نماند این جهان کینه جوی باپسندر کینه دارد همچو با دخت اندرا. رودکی (یادداشت ایضاً). بدان مرغک مانم که همی دوش بر آن شلنک گلبن همی فنود. رودکی (لغت فرس اسدی چ اقبال، ص ۱۰۸). همچنان کبتی که دارد انگبین چون بماند داستان من بر این. رودکی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آنکه نماند به هیچ خلق خدایست تو نه خدایی به هیچ خلق نمانی.رودکی. به رادیش راد ماند به زفت به مردیش مرد ماند به زن. شاکر بخاری (یادداشت ایضاً). چون رسن گر ز پس آمد همه رفتار مرا به سغر مانم کو باز پس اندازد تیر. ابوشکور (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چو دشمن به گفتن تواند همی دروغی که با راست ماند همی. ابوشکور (یادداشت ایضاً). ...چون گردوک و بادام و فندق و فستق و آنچ بدین ماند. (ترجمهٔ تفسیر طبری، یادداشت ایضاً). شب سیاه بدان زلفکان تو ماند سپید روز به پاکی رخان تو ماند عقیق را چو بسایند نیک سوده گران گر آبدار بود با لبان تو ماند به بوستان ملوکان هزار گشتم بیش گل شکفته به رخسارگان تو ماند دو چشم آهو و دو نرگس شکفته ببار درست و راست بدان چشمکان تو ماند کمان بابلیان دیدم و طرازی تیر که برکشیده بود به ابروان تو ماند. دقیقی (دقیقی و اشعار او چ دبیرسیاقی ص ۹۹). [ صقلابیان ] نبید و آنچه بدو ماند از انگبین کنند. (حدود العالم). این ناحیت با همهٔ احوال به کیماک ماند. (حدود العالم). بدان ماند بنفشه بر لب جوی که بر آتش نهی گوگرد بفخم. منجیک (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). رویت به راه شگنان ماند همی درست باشد هزار کژی و باشد هزار خم. منجیک (یادداشت ایضاً). از قحبه و کنده، خانهٔ احمد طی ماند به زغارو و درکندهٔ ری. منجیک (یادداشت ایضاً). مثال بنده و تو ای نگار دلبر من به قرص شمس و به ورتاج سخت می ماند. آغاجی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). این جهان نوعروس را ماند رطل کابینش گیر و باده بیار. خسروی (یادداشت ایضاً). آسمان از ستاره نیم شبان به چه ماند به پشت سنگی سار. کسایی (یادداشت ایضاً). به ابر رحمت ماند همیشه کف امیر چگونه ابر کجا توتکیش باران است. عماره (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نمانی مگر بر فلک ماه را نشایی مگر خسروی گاه را.فردوسی. بسی آفرین بر سیاوش بخواند که خسرو به چهره جز او را نماند.فردوسی. چو گفتارها یک بدیگر نماند برآشفت و از پیش تختش براند.فردوسی. فلک مر جامه ای را ماند ازرق مر او را چون طرازی خوب، کرکم. بهرامی (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۳۵۰). چو باد از کوه و از دریاش راند بر هوا، ماند به کوشان پیل و کرگندن به جوشان شیر و اژدرها. شمعی (یادداشت ایضاً). مردم نه ای آخر به چه می ماند رویت چون بوزنه ای کو به کسی باز خماند. طیان (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماه خواهد که بماند به کلاه سیهت زین قبل گه گه برچرخ سیه گردد ماه.فرخی. به علم دارد، دارد چه چیز علم علی به عدل ماند، ماند به که به نوشروان.فرخی. کس را دل آن نیست که گوید به تو مانم بر راست ترین لفظ شد این شعر نوآیین. فرخی. اگر به جنس ستوری یکی بود خر و اسب به اسب تازی هرگز چگونه ماند خر. عنصری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). چو آمد زو برون حمدان بدان ماند سرسرخش که از بینی سقلابی فرود آید همی خله. عسجدی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ماند ورشان به مطرب کوفی ماند شارک به مقری بصری. منوچهری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آن رئیس رؤسای عرب و آن عجم که همی ماند برتخت چو کیکاوس. منوچهری (یادداشت ایضاً). برشاخ درخت ارغوان بلبل ماند به جمیل معمر عذری. منوچهری (یادداشت ایضاً). محال باشد چیزی نبشتن که به ناراست ماند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۳۰). جهاندار گفت ار ترا جم هواست نیم من وگر مانم او را رواست.اسدی. بهاری بدی چون نگار بهشت نمانی کنون جز به پژمرده کشت.اسدی. به باغی دو در ماند ار بنگری کزین در درآیی وزان بگذری.اسدی. ای سرو به قامتش چه مانی زیباست ولی نه هر بلندی.اسدی. بلی این و آن هر دو نطق است لیکن نماند همی سحر پیغمبری را.ناصرخسرو. و آصف می گفت اقوال و افعال این هیچ با سلیمان نمی ماند. (قصص الانبیاء ص ۱۶۸). و بدان کوه جانوران بودند چون پلنگ و گرگ و آنچه بدیشان ماند. (قصص الانبیاء ص ۳۳). صورت براق چنین کرده است که رویش به روی آدمیان ماند باریش و جعد و تاج بر سر نهاده. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۶). و مهتری بود به یمامه... و این هر دو نسخت بر وی عرضه کردند، گفت این جواب به سخن پیغمبران ماند. (مجمل التواریخ و القصص). در چشمهٔ وزارت و در بحر مملکت ماند به آشنای پدر آشنای تو.امیرمعزی. نیک ماند سیر در ظاهر به سوسن لیک باز چون ببویی دور باشد پایهٔ سوسن زسیر. سنایی. و راست آن را ماند که عطر برآتش نهند. (کلیله و دمنه). هوا نماند تا بر رسم زعقل که من کیم چیم چه کسم برچیم که را مانم.سوزنی. به سرو مانی و ماه و به مشک مانی و گل چو بنگرم خود از این هر چهار خوبتری. سوزنی. تشبیه کرد چشم تو با چشم خود رسول یعنی که از من است و به من ماند این همام. سوزنی. با موکبش آب شور دریا ماند عرق تکاوران را.خاقانی. با آنکه به موی مانم از غم مویی زجفا نمی کنی کم.خاقانی. که کرمشان به عطسه ماند راست کایدالحمد واجب آخر کار.خاقانی. چگونه ماند حال من به حال آن روباه و کفشگر. (سندبادنامه ص ۳۲۵). ز خفتن چو مردن بود در هراس که ماند به هم خواب و مرگ از قیاس. نظامی. رونده کوه را چون باد می راند به تک در باد را چون کوه می ماند.نظامی. بفریبد دلت به هر سخنی روستایی و غرچه را مانی. بدیعی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). به برت ماند کافور که در فنصور است به دلت ماند پولاد که در ایلاق است. رافعی (یادداشت ایضاً). شیر را بچه همی ماند بدو تو به پیغمبر چه می مانی بگو.مولوی. ماند احوالت بدان طرفه مگس کو همی پنداشت خود را هست کس. مولوی. مجلس ما دگر امروز به بستان ماند عیش خلوت به تماشای گلستان ماند. سعدی. به آدمی نتوان گفت ماند این حیوان بجز دراعه و دستار و نقش بیرونش. سعدی (گلستان). ماهی که قدش به سرو می ماند راست آیینه به دست و روی خود می آراست. حافظ (دیوان چ قزوینی ص ۳۷۶). قومی می گفتند آن است و قومی می گفتند آن نیست، الا که با وی می ماند. (ترجمهٔ دیاتسارون ص ۱۴۶). گر بدو خصمش تشبه کرد کی ماند بدو نیست سلطان هر که چون هدهد به فرقش افسر است. قاآنی. و رجوع به مانستن و مانیدن شود. - امثال: آدم به آدم بسیار ماند؛ دو کس به یکدیگر توانند شبیه بود ولی عین هم نیستند. (امثال و حکم ج ۱ ص ۲۱). در خانه به کدخدای ماند همه چیز؛ نظیر اسباب خانه به صاحبخانه می رود. (امثال و حکم ج ۲ ص ۷۴۷). و رجوع به مثل بعد شود. دزدیده بود خر که نماند به خداوند. (امثال و حکم ج ۲ ص ۸۰۴). و رجوع به مثل قبل شود.
[ دَ ] (مص) توقف کردن. (ناظم الاطباء). توقف کردن. درنگ کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). ایرانی باستان، من . پهلوی، ماندن . پارسی باستان و اوستا، من (انتظار کشیدن). پهلوی، مانیشتن، مانیشن . پازند، ماندن . ارمنی، منام (ماندن، انتظار کشیدن، خدمت کردن). لاتینی، منئو. یونانی، منو. کردی، مائین (ماندن)... (حاشیهٔ برهان چ معین):

کلمات هم‌قافیه با «ماندن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید