معنی مالیدن

معنی مالیدن

152 بازدید
[ دَ ] (مص) لمس کردن و مس نمودن و دست یا افزار بر چیزی کشیدن و دلک کردن. (ناظم الاطباء). دست کشیدن روی چیزی. چیزی را در دست مکرر فشار دادن. مس کردن. لمس کردن. (فرهنگ فارسی معین). در اوستا، مرزئیتی، مرز(جاروب شده)، پهلوی، مرزیشن (جماع). مرزیتن (جماع کردن)، مالیتن ، مالیشن ؛ هندی باستان، مارشتی، مرز (پاک کردن)، کردی، مالین (جاروب کردن)، بلوچی، ملنغ، ملغ (ساییدن، مالیدن، مخلوط کردن)، استی، مارزین (جاروب کردن). (از حاشیهٔ برهان چ معین). مسح. عَرک. دلک. فَرک. مَجیدَن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به پستانش بر دست مالید و گفت به نام خداوند بی یار و جفت.فردوسی. ز خون مژه خاک را کرد لعل همی روی مالید بر سم و نعل.فردوسی. چو آگاه گشت از همه گفتگوی بمالید بر تخت او چشم و روی.فردوسی. زن فرخ پاک یزدان پرست دگر باره مالید بر گاو دست.فردوسی. یکی دبه درافکندی به زیر پای اشترمان یکی بر چهره مالیدی مهار مادهٔ مارا. عمعق (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). دست می مالید بر اعضای شیر پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر.مولوی. درویشی را دیدم که سر بر آستان کعبه همی مالید. (گلستان). - مالیدن رخ به خاک یا بر خاک؛ چهره بر خاک سودن. کنایه از اظهار نهایت بندگی و فرمانبرداری است. سجده کردن و نماز بردن : سیاوش به پیش جهاندار پاک بیامد بمالید رخ را به خاک.فردوسی. وز آن پس بمالید برخاک روی چنین گفت کای داور راستگوی.فردوسی. چو بهرام را دید فرزند اوی پیاده بمالید بر خاک روی.فردوسی. - مالیدن رخ بر زمین یا اندر زمین، رجوع به ترکیب قبل شود: فراوان بمالید رخ بر زمین همی خواند بر کردگار آفرین.فردوسی. زبالا فرو برد سرپیش اوی همی بر زمین بر بمالید روی.فردوسی. بسی آفرین از جهان آفرین بخواند و بمالید رخ بر زمین.فردوسی. جهانجوی پیش جهان آفرین بمالید چندی رخ اندر زمین.فردوسی. - مالیدن چشم؛ دست کشیدن به چشم، نیک دیدن را. (از یادداشت به خط مرحوم دهخدا). کنایه است از به دقت نگریستن به سوی چیزی : سوی راستم من برآ سوی من یکی بنگر و چشم کورت بمال.ناصرخسرو. سگ به نطق آمد که ای صاحب کمال بی حیا من نیستم چشمت بمال. شیخ بهائی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مالیدن مژگان. رجوع به ترکیب قبل شود: چو مژگان بمالید و دیده بشست در غار تاریک چندی بجست.فردوسی. || فشردن دو چیز با پس و پیش بردن چیز زبرین یا زبرین و زیرین هردو. فشردن دو چیز، با حرکت دادن آن دو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): و هفت خوشهٔ گندم دید رسیده چون مالید هیچ بیرون نیامد. (قصص الانبیاء ص ۷۶). و هفت خوشهٔ سبز و ضعیف دید چون بمالید گندم بیرون آمد. (قصص الانبیاء ص ۷۶). || تنبیه و گوشمال دادن، گویند او را بسیار مالیدم و این مجاز است. (آنندراج). گوشمالی دادن. تنبیه کردن. (ناظم الاطباء). المعارکه و العراک؛ یکدیگر را مالیدن به جنگ. (زوزنی): زیاد به بصره آمد... و به امیری بنشست و شهر بیارامید و هرکه را بیافت از اهل غوغا و دزدان بکشت و هرکه را حدی واجب شده بود بزد و دست بازداشت و اهل فساد را بمالید تا همه بگریختند (بلعمی). خلاف تو مالید گرگانیان را به جوی هزار اسب و دشت سدیور.فرخی. امیر گفت سپاهسالار بباید رفت و گذر بر مفسدان ساربانان تنگ باید کرد با لشکری و ایشان را بمالید و سوی بلخ رفت. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۴۴۷). خواجه این را سخت خواهان بود که بهانه می جست بر حصیری تا وی را بمالد. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۵۸). مردم ماپذیره رفتند و ایشان را بمالیدند تا دورتر شدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۶۳۰). جنگ کردند و نیک بکوشیدند و معظم لشکر امیر سبکتکین را نیک بمالیدند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۳). به داد و دهش کوش و نیکی سگال ولی را بپرور عدو را بمال.اسدی. دایم هندوان را به ترکان مالیدی و ترکان را به هندوان. (قابوسنامه). در آرزوی خویش بمالید ترا مال چون گوش وی ای سوختنی سخت نمالی. ناصرخسرو. ای بسا مالیده مردان را به قهر پیشت آمد روزگار مرد مال.ناصرخسرو. ترا مالیدن شیران بیشه بدان شیران یغما و تتار است.مسعودسعد. گر نمالیمشان به رای و به هوش ملک را چشم بد بمالد گوش.نظامی. بازگو تا چون سگالیدی به مکر آن عوان را چون بمالیدی به مکر.مولوی. - مالیدن گوش؛ در میان دو انگشت فشردن گوش. مالش دادن آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): چند بردارد این هریوه خروش نشود باده بر سرودش نوش راست گویی که در گلوش کسی پوشکی را همی بمالد گوش. شهید (یادداشت ایضاً). یکی گوش کودک بمالید سخت که ای بوالعجب رای برگشته بخت.سعدی. برآوردم از هول و دهشت خروش پدر ناگهانم بمالید گوش.سعدی. - || به مجاز، تنبیه کردن. مجازات کردن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): در آرزوی خویش بمالید ترا مال چون گوش وی ای سوختنی سخت نمالی. ناصرخسرو. گر نمالیمشان به رای و به هوش ملک را چشم بد بمالد گوش.نظامی. غلامی به مصر اندرم بنده بود که چشم از حیا در بر افکنده بود کسی گفت هیچ این پسر عقل و هوش ندارد، بمالش به تعلیم گوش.سعدی. - باز مالیدن؛ گوشمالی دادن. تنبیه کردن: با پنجاه هزار مرد آهن پوش سخت کوش جملهٔ لشکرهای عالم را بازمالید و کلی ملوک عصر را در گوشه نشاند. (چهار مقاله). || مشتمال کردن. (ناظم الاطباء). مشت و مال دادن. (فرهنگ فارسی معین): و تن را مالیدن از کاهلی سخت سودمند بود. (منتخب قابوسنامه ص ۳۷). اندر گرمابه شود... و آب خوش نیم گرم چنانکه پوست را خوش آید به کار دارند و لختی دیگر بمالند مالیدنی نرم و آهسته و اندر میانهٔ مالیدن دست و پای و عضله و اندامها بکشد... (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نخست دست و پای و پشت ریاضت کننده بمالند مالیدنی معتدل. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت ایضاً). - مالیدن استرداد؛ و چون از ریاضت باز ایستد اندر گرمابه شود و اندر خانهٔ میانین بنشیند و آب خوش نیم گرم چنانکه پوست را خوش آید به کار دارند و لختی دیگر بمالند و مالیدنی نرم و آهسته و اندر میانهٔ مالیدن، دست و پای و عضله و اندامها بکشد و بیازد نیک و نفس بازکشد و لختی فرو گیرد نفس را تا باقی فضول که به حرکت ریاضت گداخته بود به مسام بیرون آید و به تحلیل خرج شود و اگر این مالیدن هم به روغن باشد صواب بود. و این مالیدن را طبیبان مالیدن استرداد گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مالیدن استعداد؛ پیش از آنکه ریاضت کند، نخست دست و پای و پشت ریاضت کننده بمالند، مالیدنی معتدل بدستهای مختلف یا به خرقهٔ درشت پس به روغن عذب چون روغن بادام و روغن کنجد تازه عضله های او را چرب کنند و به آهستگی می مالند پس عضله ها را با روغن بفشارند فشاردنی معتدل چندانکه قوت مالیدن و تری روغن به عضله برسد، پس به ریاضت مشغول شود و این مالیدن را طبیبان مالیدن استعداد گویند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || آلودن و اندودن و طلا کردن. (ناظم الاطباء). چیزی (مانند رنگ و روغن) را روی جسمی کشیدن. (فرهنگ فارسی معین). طلی کردن. (زمخشری، یادداشت به خط مرحوم دهخدا):

کلمات هم‌قافیه با «مالیدن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید