معنی ماشوره

معنی ماشوره

5 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ) نی کوچکی را گویند که جولاهگان ریسمان برآن پیچند از برای بافتن. (برهان) (از ناظم الاطباء). نی پارهٔ کوچک میان تهی که جولاهگان دارند و ریسمانی بر آن پیچیده در ماکو نهند و جامه ببافند. (آنندراج). نی میان تهی که جولا ریسمان بر آن پیچد و در میان ماکو نهد و به تازی منسج گویند. (فرهنگ رشیدی). ماسوره. کردی، مسیره (نای، رشتهٔ آب). ترکی، ماسور، مآسوره. ماصوره، ماصره، مصره ارمنی، مسو. در اراک (سلطان آباد)، ماسوره ، آلتی که در آن قرقرهٔ نخ را جای دهند و جولاهان در بافتن آن بکار برند و نیزآلتی است در چرخ خیاطی که قرقرهٔ کوچک فلزی چرخ خیاطی در جوف آن و در قسمت زیر سوزن چرخ خیاطی جای دهند و نخ قرقره را به وسیلهٔ سوزن بیرون می آورند. (حاشیهٔ برهان چ معین). قصبه. زغوته. زاغوته. وشیعه. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): به دفهٔ جد و ماشوره و کلابهٔ چرخ به آبگیر و به مشتوت و میخ کوب و طناب. خاقانی. پرمغز بود خدنگ دلخواه ماشوره بود همه تهی گاه.امیرخسرو. صنمة، ماشورهٔ پر و هر قدر از آن که میان کاواک باشد. (منتهی الارب). و رجوع به ماسوره شود. || نیی که یک سر آن را در دهان و سر دیگر در آب نهند و بمکند. (برهان) (ناظم الاطباء). نی. قصب و توسعاً هرچیزی بلند میان کاواک که از فلز یا شیشه و بلور کنند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): زن قدری زهر در ماشوره نهاد و یک جانب در اسافل برنا و دیگر سر در دهان گرفت. (کلیله، یادداشت ایضاً). و رجوع به ماسوره شود. - ماشورهٔ سیم؛ ماشوره ای که از نقره کرده باشند. - || کنایه از انگشت معشوق است : وز سر انگشت نگارینش گوئی که مگر غالیه دارد شوریده به ماشورهٔ سیم. معروفی. و رجوع به ترکیب «ماسورهٔ سیم» ذیل ماسوره شود. - ماشورهٔ عاج؛ ماشوره ای که از عاج کرده باشند: ده انگشتش چو ده ماشورهٔ عاج به سر بر هر یکی را فندقی تاج. (ویس و رامین) - || کنایه از گردن معشوق باشد. (برهان). کنایه از گردن سفید معشوق. (فرهنگ فارسی معین). گردن معشوق. (ناظم الاطباء). || مطلق لوله را هم می گویند. (برهان) (از آنندراج) (از انجمن آرا). لوله و لیسپنه. (ناظم الاطباء). و رجوع به ماسوره شود. || ریسمان خامی را نیز گویند که بر دوک پیچیده شود. (برهان) (از ناظم الاطباء). به معنی ریسمان خام که بر دوک پیچیده می شود و به هندی آن را پندیا گویند. (غیاث). و رجوع به ماسوره شود. || نوعی از بازی هم هست. (برهان). نوعی از بازی. (ناظم الاطباء). || فرهنگستان ایران این کلمه را معادل «شوم» فرانسوی انتخاب کرده و آرد: ساقه هایی از رستنی ها که میان آنها تهی است مانند ساقهٔ گندم و نی. (واژه های نو فرهنگستان ایران، ص ۱۳۱). (اصطلاح گیاه شناسی) ساقه هایی را گویند که میان تهی می باشند (مانند ساقهٔ نباتات تیرهٔ غلات و خیزران). در این ساقه ها جدار و صفحات عرضی به محاذات گره های آن قرار گرفته و کم و بیش حفرهٔ داخلی آنها را به حجرات استوانه ای تقسیم می نماید. ماسوره. سوفار. (فرهنگ فارسی معین). || (ص) هر چیز بهم درآمیخته باشد. (برهان). هر چیز در هم آمیخته شده. (ناظم الاطباء). ماشور. ماسور. و رجوع به ماشور و ماسور شود.

کلمات هم‌قافیه با «ماشوره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید