معنی ماسوره

معنی ماسوره

5 بازدید
[ رَ / رِ ] (اِ) ماشوره. (ناظم الاطباء). نی باریک که یک سر آن را در دهان و سر دیگرش را در آب یا شربت گذارند و بمکند. (فرهنگ فارسی معین). مطلق نی : چو ماسورهٔ هند باری به رنگ میان آکنیده به تیر خدنگ.نظامی. یکی پرسید از آن داننده مجنون که عالم چیست گفتا کفک صابون به ماسوره بگیر آن کفک در دم برون آور از آن ماسوره عالم ببین آن شکل رنگارنگ زیبا کز آن ماسوره می گردد هویدا.(اسرارنامه). و رجوع به ماشوره شود. || لولهٔ کوتاه و باریک. (فرهنگ فارسی معین): صنبور، ماسوره ای از آهن و ارزیر و مانند آن که بر لب آب دستان و خنور نهند و از آن آب خورند. (منتهی الارب). - ماسورهٔ سیم؛ ماسوره ای که از نقره کرده باشند - || کنایه از انگشتان معشوق : به پیلسته دیبای چین برشکست به ماسورهٔ سیم بگرفت شست. اسدی. || آلتی است در چرخ خیاطی که قرقرهٔ کوچک فلزی چرخ خیاطی را در جوف آن و در قسمت زیر سوزن چرخ خیاطی جای دهند و نخ قرقره را به وسیلهٔ سوزن بیرون آورند. (فرهنگ فارسی معین). آلتی در چرخ خیاطی. ماکو. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || نی باشد که جولاه پود جامه را بر آن پیچد. (صحاح الفرس، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آلتی در جولاهی. ماکو. و در کارخانه های بزرگ آنرا دوک گویند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نی کوچکی که جولاهگان ریسمان دور آن پیچند برای بافتن. (فرهنگ فارسی معین): ز چرخ قز آوازهٔ سوره خاست ز دفّین فغان بهر ماسوره خاست. نظام قاری (دیوان ص ۱۹۲). والا به نورد ازو دلیلی می جست ماسوره از آن میانه برخاست که من. نظام قاری (دیوان ص ۱۲۴). || (اصطلاح نظامی) دستگاهی است که برای تنظیم کار گلوله های نارنجک و خمپاره انداز و توپ برای انفجار تأخیری یا زمانی تعبیه می شود. (فرهنگ فارسی معین). || (ص) در تداول عامه، بسیار لاغر. (فرهنگ فارسی معین). لاغر و باریک. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). آدم لاغر و باریک؛ فلانکس مثل ماسوره می ماند. یا فلانی از لاغری مثل ماسوره شده است. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). - مثل ماسوره؛ آدمی یا جامهٔ باریک و دراز. تشبیهی است مبتذل، سخت باریک و بلند. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).

کلمات هم‌قافیه با «ماسوره»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ره» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید