معنی ماست

معنی ماست

7 بازدید
(اِ) معروف است که جغرات باشد و بعضی جغرات چکیده را و بعضی دیگر مایه ای که بر شیر زنند ماست گویند. (برهان). جغرات و گویند جغرات چکیده و گویند مایه ای که بر شیر زنند و لهذا کسی که مایه را بر شیر زده ماست ببندد ماست بند گویند. (از آنندراج). چغرات و شیری که بواسطهٔ ماستینه بسته شده باشد. (ناظم الاطباء). خوراکی از انواع لبنیات که از شیر تهیه کنند. طریقهٔ آن چنین است: شیر را گرم کنند و سپس با اندکی ماست مایه زنند و روی آن را گرم بپوشانند و در جایی نهند تا منعقد گردد و سفت شود. (فرهنگ فارسی معین). سانسکریت، مستو(سرشیر حامض) ارمنی، مچوم (شیر ترش)، مچنیم (چسبانیدن، بستن، منجمد شدن). بلوچی، مذغ ، مسته (بستن، منجمد شدن)، مستغ (ماست). افغانی، ماسته (شیر دلمه شده). کردی، مازد (شیر دلمه) ایضاً کردی، ماست (شیر بسته). گیلکی، یرنی و نطنزی، ماست. فریزندی، ماس . سمنانی، مست . سنگسری، موست . سرخه یی، لاسگردی و شهمیرزادی، ماست. بعضی پنداشته اند که ماست عربی است و از «مأس» مأخوذ است، در قاموس آمده: «مأست الناقة، یعنی سخت شد به شتر گردآمدن شیر در پستان او». این معنی ربطی به «ماست» فارسی ندارد و باید دانست که ماست در عربی از فارسی مأخوذ است و عربی آن، رائب است. (حاشیهٔ برهان چ معین). غمیم. رَثو. رَثیئَة. (منتهی الارب). رائب. جغرات. چغرات. صغرات. صقره. صقرات. صغراط. صقراط. یُغَرد یغرت. یاقورد. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). انواع دارد: ماست قالبی. ماست کیسه ای. ماست کوزه ای. ماست کاسه ای. ماست خیکی. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): کرد از بهر ماست تیریه خواست زانکه درویش بود و عاریه خواست. شهید (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). الماست و الرائب و الشیراز کلها تبرد و تطفی و تنفخ. محمد زکریای رازی. (یادداشت ایضاً). نزد او آن جوان چابک رفت از غم ره گران و گوش سبک با دو نان، پر زماست ماست فروش تاشکی برد پیش آن تاشک. منطقی (یادداشت ایضاً). از ایشان سبک اردشیر آب خواست یکایک ببردند با آب ماست.فردوسی. بیاورد زن خوان و بنهاد راست برو تره و سرکه و نان و ماست.فردوسی. وز خس و از خار به بیگاه و گاه روغن و پینو کنی و دوغ و ماست. ناصرخسرو. گفت با ماست خورده ام بسیار صد ره و بیشتر نه خود یکبار.سنائی. کسی را که در خانه نه قالی باشد نه حصیر، نه نان و نه خمیر و نه گوشت و نه فطیر و نه ماست باشدش و نه پنیر. (بهاءالدین ولد). دوغبایی بپز که از چپ و راست دروی افتند چون مگس درماست.سعدی. غریبی گرت ماست پیش آورد دو پیمانه آب است و یک چمچه دوغ. (گلستان). یک صباحی بوقت، شاگرد ماست بندی از در مدرسهٔ بابا می گذشته و ظرفی ماست داشته. (مزارات کرمان ص ۴۱، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). مایه ام بنهاد مقداری که خواست شیر بودم بعد از آنم کرد ماست. بسحاق اطعمه. - از سفیدی ماست تا سیاهی زغال؛ در تداول عامه، همه چیز. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - رنگ کسی مثل ماست پریدن؛ در تداول عامه، از ترس شدید یا بیماری و یا شنیدن خبری موحش رنگ از صورت وی پریدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - گور ماست. رجوع به همین ماده شود. - ماست بستن؛ اِرابَة. ماست زدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ماست زدن و ماست بندی شود. - ماست به دهان مایه زدن (یا کردن). رجوع به ترکیب ماست تو(ی) دهن ... شود. - امثال ماست به دهانش مایه زده اند (یا) مایه کرده اند؛ نظیر: آرد بدهنش گرفته. (امثال و حکم ص ۱۳۸۸). - ماست تو(ی) دهن کسی بودن؛ به موقع از گفتن حرفی خودداری کردن. در مقام گفتار ساکت و صامت نشستن و در نتیجه فرصت را از دست دادن و گرفتار زیان مادی یا معنوی شدن؛ وقتی فلانی داشت این میوه ها را به تو قالب می کرد ماست تو دهنت بود که بگویی لک زده هایش را نگذارند (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). - ماست را هم نمی برد؛ در تداول عامه، بسیار کند است (چاقو، کارد) (فرهنگ فارسی معین). - ماست مالی. رجوع به همین ماده شود. - ماست مالی کردن. رجوع به همین ماده شود. - ماست موسیر؛ موسیر را در آب می خوابانند و سپس در ماست داخل کنند. (فرهنگ فارسی معین). - ماست و چغندر؛ ماست و لبو. نوعی پیش غذا که هنوز هم متداول است و برای تهیهٔ آن نخست چغندر را به تنور پزند و سپس پوست کنده تکه تکه نمایند آنگاه آنها را در بشقابی تخت قرار دهند و روی آنرا با ماست نیم چکیده پوشانند و بر روی آن با نقش و نگار گرد دارچین و جز آن ریزند و بر سفره گذارند. - ماست و شیره؛ نوعی غذاست مردم تنگدست را و آن افزودن مقداری شیره بر ماست است که آن را تا حد لازم شیرین و مطبوع سازد آنگاه آنرا با نان خورند. - ماست و لبو؛ ماست و چغندر. رجوع به همین ترکیب شود. - ماست ها را کیسه کردن؛ جا خوردن. ترسیدن از تهدید کسی. غلاف کردن و دم درکشیدن یا دست از کار خود برداشتن و جاخوردگی و ترس خود را بخوبی نشان دادن؛ تا صدای من بلند شد پسره ماستها را کیسه کرد و دست از شلوغ بازی برداشت و مثل آدم یک گوشه نشست. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). مرعوب شدن. ترسیدن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - مو از ماست کشیدن؛ سخت زیرک و بافراست بودن. سخت دقیق بودن، در حساب و امثال آن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - امثال: ماست چکیده به خایه می مالد، مثل است. (آنندراج). ماست و دروازه هر دو می بندند، نظیر: بز و شمشیر هر دو درکمرند. (امثال و حکم، ص ۱۳۸۸). یعنی این دو چیز را اختلاف بسیار است. و رجوع به امثال و حکم ج ۱ ص ۳۳۰ و ۳۱۶ شود. ماست و سیاه تخمه؛ کار را مشکل کرده. (امثال و حکم ص ۱۳۸۸). ماستی که ترش است از تغارش پیداست. (امثال و حکم ص ۱۳۸۸). راست بیا راست برو ماست بخور سرنا بزن؛ نظیر: با آن زبان خوشت یا پول فراوانت یا راه نزدیکت. (امثال و حکم ص ۸۵۸). عجب ماستی خریدیم که همه دوغ پتی بود؛ یعنی آنچه شد همه جز آن بود که می بیوسیدیم. (امثال و حکم ص ۱۰۹۰). ماهی و ماست عزرائیل می گوید باز هم تقصیر ماست ؛ نظیر: لاتأکل السمک و تشرب اللبن. (امثال و حکم ص ۱۳۹۶). || علک رومی را نیز ماست می گویند که مصطکی باشد و آن صمغی است که خایند. (برهان). مصطکی. (ناظم الاطباء). به این معنی تصرفی است در مصطکی. (حاشیهٔ برهان چ معین).

کلمات هم‌قافیه با «ماست»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ست» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید