معنی ماساندن
5 بازدید
[ دَ ] (مص) متعدی ماسیدن. در تداول عامه، منعقد کردن. || شیر را ماست کردن. (فرهنگ فارسی معین). || در تداول عامه، کاری را سر و صورت دادن و بانجام رسانیدن کاری که امید سرگرفتن آن نیست. فیصله دادن و یکسره کردن: این معامله را من ماساندم. بالاخره این عقد و ازدواج را فلانی ماساند. (فرهنگ لغات عامیانهٔ جمال زاده). || با تسامحی مدلل کردن. با حالتی نابسامان قبولانیدن: حرف خود را ماساندن. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). و رجوع به ماسیدن شود.
کلمات همقافیه با «ماساندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر