معنی مازن
6 بازدید
[ زَ ] (اِ) استخوان میان پشت را گویند و آن را به تازی صلب خوانند. (برهان). صلب و استخوان میان کمر. (ناظم الاطباء). استخوان تیرهٔ پشت. ستون فقرات. مازو. مازه. (فرهنگ فارسی معین). مازه. استخوان میان پشت که به عربی صلب گویند و پشت مازه مشهور است. (آنندراج). || بعضی گویند جویی و ناوی است که در میان پشت از فربهی بهم رسد. (برهان) (از ناظم الاطباء).[ زِ ] (ع اِ) بیضهٔ مور. (منتهی الارب). تخم مورچه. (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد). تخم مور. خایهٔ مور. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا).[ زِ ] (اِخ) مازن بن الازدبن الغوث بن نبت از کهلان و جد جاهلی است و اکثر قبایل ازد از او جدا شده است. (از اعلام زرکلی، ج ۳ ص ۸۲۴).[ زِ ] (اِخ) پدر قبیله ای است از تمیم. (منتهی الارب). نام پدر قبیله ای از تازیان. (ناظم الاطباء). پدر قبیله ای. (از اقرب الموارد). ابن مالک بن عمرو، از تمیم و از عدنان و جد جاهلی است و قطری بن الفجاءة از نسل اوست. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۲۴).[ زِ ] (اِخ) ابن ثعلبةبن سعدالذبیانی از غطفان و جد جاهلی است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۲۴).[ زِ ] (اِخ) ابن ربیعةبن زبیدبن منبه از سعدالعشیره و از کهلان وجد جاهلی است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۲۴).[ زِ ] (اِخ) ابن فزارةبن ذبیان از غطفان و جد جاهلی است. (از اعلام زرکلی ج ۳ ص ۸۲۴).
کلمات همقافیه با «مازن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زن» برای سرودن شعر