معنی ماز

معنی ماز

8 بازدید
(اِ) مطلق چین و شکنج را گویند. (برهان). چین و شکنج. (آنندراج). چین و شکنج و تا و لا. (ناظم الاطباء). چین. نورد. پیچ و خم. شکن. کلچ. شکنج. تاب. (یادداشت به خط مرحوم دهخدا): ای من رهی آن روی چون قمر وان زلف شبه رنگ پر ز ماز. شهید (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). برآمد ز کوه ابر مازندران چو مار شکنجی و ماز اندر آن. منوچهری. سرنگونسار ز شرم و روی تیره ز گناه هریکی با شکم حامل و پر ماز لبی. منوچهری (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). نه به دستش در خم و نه به پایش در عطف نه به پشتش در پیچ و نه به پهلو در ماز. منوچهری (یادداشت ایضاً). هر آن مرغ کز وی به پرواز شد ز زخمش سر کوه پر ماز شد. اسدی (یادداشت ایضاً). یکی خشت شاهی پر ماز و پیچ به کف داشت وز رنج ناسود هیچ اسدی. - ماز بر ماز؛ شکن بر شکن. لابرلا: تنش بدهمه ناز بر ناز بر برو غبغبش ماز بر ماز بر. فردوسی (از نسخه ای از فرهنگ اسدی، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). - ماز ماز؛ شکن شکن. چین چین. پیچ پیچ : آن خداوندی که حکمش گر به مازل بر نهی پهلوی او یک بدیگر برنشیند مازماز. منوچهری (از آنندراج). || شکاف و تراک دیوار را نیز گفته اند. (برهان). به معنی شکاف نیز آمده. (آنندراج). درز و شکاف که در دیوار افتد. (صحاح الفرس). کاف بود یعنی شکاف که اندر چیزی افتد از چوب و در و دیوار و غیره. (لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۱۶۹). ماز شکافی بود در دیوار یا در چیزی دیگر که به کاف ماند و گویند ماز است اندر او. (حاشیهٔ لغت فرس ایضاً): به شمشیر شیران پر از ماز ترگ زگرز دلیران به پرواز مرگ. اسدی (یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || بعضی گویند شکاف و تراکی است که از چوب بر دیوار و غیر آن افتد. (برهان). || ناو: الصنبور، نایژهٔ دستک مشک و مازکه بدان آب در حوض شود. (مهذب الاسماء، یادداشت به خط مرحوم دهخدا). || مازو بود. (لغت فرس چ اقبال ص ۱۸۶). مخفف مازو هم هست و آن چیزی باشد که پوست را بدان دباغت کنند و یک جزو از اجزای سیاهی باشد. (برهان). مخفف مازو. (فرهنگ رشیدی) (آنندراج). مازو. (ناظم الاطباء) MMM مازوMMM مازون. (حاشیهٔ برهان چ معین): به طعم شکّر بودم به طبع مازریون چنان شدم که ندانم ترانگبین از ماز. مخلدی (حاشیهٔ فرهنگ اسدی نخجوانی). ور به درویشی زکاتت داد باید یک درم طبع را از ناخوشی چون مازومازریون کنی. ناصرخسرو (از فرهنگ رشیدی). || داروی مسهل. || نام یکی از داروهایی که با آنها مرکب می سازند. (ناظم الاطباء).
[ زِ ] (ع اِ فعل) قاتل به مقتول گوید: ماز رأسک و گاهی گوید ماز، و سکوت می کند، یعنی گردن دراز کن. ازهری گوید: نمی دانم این کلمه چیست مگر اینکه بگوییم مایز بوده و یاء را مؤخر بر زاء کرده و گفته اند: مازی و یاء را به جهت امر حذف کرده اند. ابن اعرابی گوید اصل آن چنین است: مردی خواست کسی را که نامش مازن بود بکشد، وی را گفت ماز رأسک و السیف ترخیم مازن. پس این کلمه مستعمل شد و فصحا بدان تکلم کردند. (از منتهی الارب) (از اقرب الموارد). کلمهٔ امر یعنی گردن دراز کن و این کلمه را قاتل به مقتول می گوید هنگامی که می خواهد سر وی را ببرد. (ناظم الاطباء).
(اِخ) نام کوهی است در تبرستان و سبب تسمیهٔ او به مازندران همین بوده یعنی اشخاصی که در درون آن ولایت که مازندران است ساکن باشند و آن را موز نیز گویند... و آن کوه از حد گیلان تا به لار و گفته اند تا به جاجرم کشیده بود و گفته اند ماز نام مردی بود از نژاد سوفر و او دیواری از جاجرم تا گیلان کشیده و در آن دروازه قرار داده که بی اذن او آمد و شد نشود و از ترکتازی ترکمانان و اتراک دیگر محفوظ باشند و آن دیوار را ماز می خوانند و هرچه در درون آن دیوار بود مازندران گفتند و مازیار نام حاکم مازندران بوده و این نام دلالت می کند که ماز نام کوه می باشد و مازیار به معنی ملک الجبال باشد چنانکه شهریار حاکم شهر را گویند و بازیاربازدار و قوشچی را نامند و مازندران با واو و الف هر دو صحیح است و تبرستان مرادف کوهستان است، چنانکه گذشته است و اللََّه اعلم. (انجمن آرا) (آنندراج). و رجوع به مازندران شود.

کلمات هم‌قافیه با «ماز»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «از» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید